نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چشم من از شوق دوست خواب ندارد عشق من این روزها حساب ندارد چشم من از شوق دوست خواب ندارد دل مشکن انقدر ثواب ندارد نامهی عاشق مگر جواب ندارد با نفسی یا نظری یا که عتابی نامهی ما را تو نمیدهی جوابی نامه نوشتم چه نامهای چه سلامی گفتم اسیرم چه دانهای و چه دامی عشق تو ما را در این جوانی و خامی پخته کند تا شویم پیرغلامی مرگ حقیر است، گو شهید تو باشم یا که حبیبانه موسپید تو باشم خادم تو را مسجد الحرام ندارد هیچکسی مثل تو غلام ندارد هرکه غلامت نشد مقام ندارد نزد خداوند احترام ندارد هرکه نشد مبتلات اهل بلا شد طبق حدیث عاشق تو عشق خدا شد هست روایت که بین راه پیمبر بر سر طفلی کشید دست مُکَرَّر گفت که جانم به این جمال منَوَّر علت آن را سوال کرد ابوذر گفت پیمبر که او غلام حسین است حُرمت او هم به احترام حسین است ای که حریر بهشت پیرهن توست اوج لطافت حکایت بدن توست باور سختیست، بوریا کفن توست روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد یک جای سالم در همه پیکر ندارد مردم غریب کربلا مادر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد برات بمیره مادرت غریب گیر آوردنت... یه دنیا ریختن رو سرت غریب گیر آوردنت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد