چشامو باز دوباره گریه میگیره
ابوذر روحیپسندیدن10
بازدید4K
چشامو باز، دوباره گریه میگیره مگه میشه، مگه از یاد من میره حسین جانم خودم دیدم، جوونت غرق غمها شد توی میدون، چجوری ارباً اربا شد حسین جانم... خودم دیدم که اصغر با لبای سرد غریبونه پیش چشمات تلظّی کرد حسین جانم خودم دیدم سپاه شام شده بیتاب توی میدون، میکردی التماس آب حسین جانم خودم دیدم عَلَم از دست ماه افتاد یه لشگر گرگ به سمت خیمه راه افتاد حسین جانم خودم دیدم میدیدی آسمونو دود توی گودال یه نامرد روی سینهات بود حسین جانم خودم دیدم تو مقتل جستجو میکرد جلو چشمام تنت رو پشت و رو میکرد حسین جانم خودم دیدم، قدمهایی که شد تند و تو دستای یه نامرد خنجر کند و خودم دیدم، داره قطع میشه اُمیدم خودم دیدم دوازده ضربه رو دیدم حسین .... تو رو کشتن، میومد نغمهی تکبیر تو رو کشتن، به دستام بسته شد زنجیر حسین جانم حسین جانم، فدای جسم بیتابت تو رو کشتن، ندادن قطرهای آبت حسین جانم... عاشق همیشه قسمتش حیران شدن بود پاره گریبان، بیسر و سامان شدن بود اول قرار ما دو تا، قربان شدن بود رفتی و سهم من، بلاگردان شدن بود یک سال و نیم، آتش گرفتن سهم من بود تقدیر پروانه از اول، سوختن بود یک سال و نیم از رفتن تو گریه کردم با هر نخ پیراهن تو، گریه کردم خیلی برای کشتن تو، گریه کردم با خندههای دشمن تو، گریه کردم هر شب بدون تو، هزاران شب گذشته دیگر بیا آب از سر زینب گذشته آخر مرا با غصهی ایام بردند با خاطرات سیلی و دشنام بردند بین همان شهری که بزم عام بردند این آخر عمری مرا تا شام بردند پروانهها خاکسترم را جمع کردند از زیر سایه، بسترم را جمع کردند گفتم به عبدالله که یاد قرَن کن کمتر کنارم صحبت از باغ و چمن کن این آخر عمری مرا رو به وطن کن من را میان کهنه پیراهن کفن کن با قاسم و عباسم و اکبر بیایید من را به سوی کربلا تشیع نمایید حالا دگر بال و پری دارم، ندارم در آتشم خاکستری دارم، ندارم من سایهای بالا سری دارم چیزی به جز چشم تری دارم، ندارم آنقدر بین کوچهها بال و پرم سوخت آنقدر بعد کربلا موی سرم سوخت باور نخواهیکرد با اغیار رفتم با چادر پاره سر بازار رفتم خیلی میان کوچهها دشوار رفتم با ناسزای تند نیزهدار رفتم یادم نرفته دست بر پهلو گرفتم با آستین با چه وضعی رو گرفتم یادم نرفته دور تو جنجال کردند جمعیتی را وارد گودال کردند آن ده سواری که تو را پامال کردند دیدم تنت را زندهزنده چال کردند یادم نرفته دست و پا گم کرده بودم در گوشهی گودال تو را گم کرده بودم دیر آمدم دیدم سرت دست کسی رفت ادامهی پیغمبرت دست کسی رفت هم یادگار مادرت دست کسی رفت هم روسری دخترت دست کسی رفت هم خویش را پهلوی تو انداختم من هم چادرم را روی تو انداختم من یکی بیاد تو کوچهها به مادرم کمک کنه اصلا حواست هست که جایی نمیبینم