پیش چشم پدر جوانش سوخت
حاج علی کرمیپسندیدن31
بازدید1K
پیش چشم پدر جوانش سوخت راوی اینجا تمام جانش سوخت قلمش، سینهاش، جوانش سوخت این حسین است استخوانش سوخت پیری از چهرهاش هویدا شد زار به قلب حسین اینجا شد شاه از روی اسب افتادو میوزید از چهارسو بادو زینب اینجا به گریه افتادو به گمانم حسین جان دادو جگرش را به خاک پاشیدند لشکری بر حسین خندیدند وای من در مقابل بابا اِرباً اِربا شد آن قد رعنا ماه شبهای خانهی لیلا بعد تو خاک بر سر دنیا گریه با قلب داغدار کنم دست و پا میزنی، چکار کنم؟ (طاقتش طاق شد اَلا حَدِّه وَ وضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّه) تو به صورت، پیمبری پسرم تو جوانیِ حیدری پسرم هم گلی، هم صنوبری پسرم از تمام جهان سری پسرم جان بابا در آتشم بیتو من به شب هم نمیکشم بیتو (رفتی اما تو بدان خون پدر گردن توست تو مرا میکُشی از غصه، نه اَعدا پسرم) * * * * صورت از صورت پسر برداشت بعد از آن بوسه زد به روی علی با دو انگشت لختهخونها را درمیآورد از گلوی علی ناامیدانه التماسش کرد علیاکبر کمی بگو بابا وقت ظهره، نماز آمده است پا شو اکبر، اذان بگو بابا تموم لشکر و تجهیز کردن تموم خنجرا رو تیز کردن تو رو با چنگ و دندون حفظ کردن تو رو با چنگ و دندون ریز کردن پا اینجا، سر اینجا، پیکر اینجا کلاه آهنیش اینجا، سر اینجا علی رو پخش کردن، اکبر و پخش علی آنجا اما اکبر اینجا بدن اینجا، سر اینجا، گردنش نیست امیدی به احیاکردنش نیست بنیهاشم خوب اینجا رو بگردید هنوز خیلی از اعضای تنش نیست (اِرباً اِربا، بدن و میچیدن به اشکای اربابم خندیدن) همه شک به مسلمونیش کردن زدن با شمشیرها خونیش کردن بگو چشمامو اسماعیل ببنده علیمو مثل قربونیش کردن تو را یکعده تیرانداز کشتن تو را با ساز و با آواز کشتن اسیر لشکر جراحه بودی تو را یک عده با مقراض کشتن * * * * حاصل عمرم، ریزریزه پیکرت میخوام جمعت کنم، میریزه پیکرت