پیش از آنی که به هر بی سر و پا دلبندم
حسین محمدی فامپسندیدن1
بازدید400+
پیش از آنی که به هر بی سر و پا دل بندم کمکم کن که به مردان خدا دل بندم من که باید به بقای ابدی ره یابم آخر از چیست که بر اهل فنا دل بندم هیچ کس از من غفلت زده پرسش نکند که چرا بر سخن اهل خطا دل بندم جسم و جانم شده بازیچهی شیطان رجیم مگذارید به فرمان هوا دل بندم درد عصیان سرطان دل بیمارم شد کو طبیبی که به نامش به شفا دل بندم من که درمان خود از تربت دلبر جویم به کجا جز حرم کرب و بلا دل بندم شهدا کرب و بلایی شدهی واقعیاند بگذارید به یاد شهدا دلبندم یابن الزهرا...... هر کجا کلاس درس شما برگزار شد با شور وشوق روح الامین رهسپار شد هر حرف غیر حرف شما فانی است، شُکر حرف شماست بین کتب ماندگار شد یا باقرالعلوم، فقط با کلام توست افکار پوچ مُرجِئِه بیاعتبار شد ای قیمتیترین گوهر دین بگو چرا سهمت مزار خاکی از این روزگار شد ستم روزگار یادش هست غم لیل و نهار یادش هست دیدهی اشکبار یادش هست آن همه قلب زار یادش هست روضهی بیشمار یادش هست نیمه جان بین بستر افتاده باز تب کرده مضطر افتاده به لبش ذکر مادر افتاده یاد یک جای دیگر افتاده چادر پرغبار یادش هست زهر کرده اثر به اعضایش ناتوان دست و بیرمق پایش ترک افتاده است لبهایش العطش العطش شد آوایش لب زخمیِ یار یادش هست پیر بود و خمیده قامت بود خانهاش کل سال هیات بود به تنش ردی از جسارت بود قاتلش روضهی اسارت بود لحظههای فرار یادش هست سالها قلب بیقراری داشت گِلهها از شتر سواری داشت با رقیه چه روزگاری داشت با غمش آه و گریه زاری داشت آبله بود و خار یادش هست همهی عمر خود پریشان بود یاد جدّش همیشه گریان بود آی مردم حسین عطشان بود آبروی قبیله عریان بود یک تن و ده سوار یادش هست عمّههایش چقدر ترسیدند کوچههای شلوغ را دیدند مستها آمدند رقصیدند به سر روی نیزه خندیدند زینب بیقرار یادش هست روضه میخوانم از زبان کسی که خودش داغ کربلا دیده در حوالیِ قتلگاه حسین خولی و شمر بی حیا دیده باقرالعلم اینچنین فرمود جدّ ما را به پنج حربه زدند لشگری با تمام بی رحمی به غریبی هزار ضربه زدند یک نفر با هجوم شمشیرش عدهای با هزار سر نیزه بر تنش زخم بی شماره نشست تیر بر تیر، نیزه در نیزه یوسف افتاد بین صدها گرگ پنجههایی پلید چنگش زد آنکه بیتیر بود و بینیزه از همان راه دور سنگش زد یوسف افتاد بی رمق در خاک پیش چشم اِلاهُ و محبوبش بیحیایی رسید و با کینه زد به زخم حسین با چوبش دادِ زینب بلند شد اینجا پسر مادر مرا نزنید تن صد چاک و بیدفاعش را دیگر اینگونه با عصا نزنید