نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

پلکام دیگه از گریهها خشکن؛ بغلم کن من خستم از آقامو ندیدن؛ بغلم کن از طعنهی اهل این زمونه، چه کلافم بسه اینهمه حرف شنیدن؛ بغلم کن هر دری رو که بگی زدم نشد نشد آه حالا که درا به روم بستن، بغلم کن من درد یتیمی رو کشیدم، تو میدونی یک لحظه به جای پدر من، بغلم کن ترسم اینه که بمیرم و رووتو نبینم تا جونمو از من نگرفتن، بغلم کن پیش شهدا اومدم، اینجا رو نگو نه من هم مثه اینا که شهیدن، بغلم کن گفتم شهدا، جون شهیدی که عزیزاش روو خار بیابونا دوییدن؛ بغلم کن این بار قسم میدمت آقا به کسیکه لبتشنه سرش رو میبریدن، بغلم کن
هنوز نظری ثبت نشده