پشت در دروازه ساعات
حاج محمود کریمیپسندیدن30
بازدید7K
پشتِ درِ دروازۀ ساعات پیشِ نگاهِ خیلِ نامحرم با دیدن ناموسِ آلُالله من آرزوی مرگ میکردم تو ازدحام کوچههای شام دیدم یکی از بچهها گم شد دیدم سرِ بابام زمین افتاد بینِ جماعت، زیرِ پا گم شد ای وای از اون وقتیکه اون نامرد آتیش به مغزِ استخون میزد ما بغضمون توی گلو موند و اونم با چوبِ خیزرون میزد دیدم که مردم روی پشتِ بوم واسه تماشای ما میشینن ما اهلِ بیت و اصلِ دین هستیم میگفتن اینها خارج از دینن ای وای از اون شب که تو ویرونه تا صبح، هرشب، بچه هقهق کرد بابام اومد، ویرونه روشن شد از فرطِ گریه خواهرم دق کرد ***