پر من جز در این خانه
امین قدیمپسندیدن28
بازدید5.1K
پر من جز در این خانه به جایی نگرفت ... ما جگر سوختگان فطرس این طایفه ایم ... آه ما بی دم تو بال رهایی نگرفت ... دست حسرت به سرش تا به ابد خواهد زد ... هر که پیش کرمت ظرف گدایی نگرفت ... در وفاداری من ، در وفاداری صد پشت من این نکته بس است ... تا تو هستی سگت از غیر ، غذایی نگرفت ... اصل توحید همین مجلس گریاندن ماست ... فقه بی روضه ی تو رنگ خدایی نگرفت ... فیض معراج در این اشک دم نیمه شب است نبرد هر که سحر ناله بکایی نگرفت ... قدر بال مگسی بار غمت را نکشید ... چشم آن کور دلی که از تو شفایی نگرفت ... مادرت ، مادرت جامه ی مشکی به تنم کرده حسین ... نوکر تو سر خود رخت عزایی نگرفت ... حسرت قبه ی تو می کشد آخر ما را ... پدرم پیر شد و کرب و بلایی نگرفت ... همره مادرم از کوچه گذر می کردم ... وقت رفتن که به اطراف نظر می کردم ... کوچه آن روز ندانم که چرا خلوت بود ... بر دلم دلهره و واهمه و محنت بود ... ناگهان دیدم از آن دور کسی می آید ... بر دلم بود که فریاد رسی می آید ... همه ی شهر مدینه سیه و نیلی شد ... مادرم از هدف کین ، هدف سیلی شد ... امشب هوا بارونیه ... چه درد بی امونیه ... به روی دستم فاطمه ... گوشواره های خونیه ... باز داره اشکام درمیاد ... این صحنه رو دیدم زیاد ... زینب میخواد ببوستت ... می ترسه که دردت بیاد ... ببین می توانی بمانی بمان ... عزیزم تو خیلی جوانی ... مادرت جامه ی مشکی به تنم کرده حسین ... نوکر تو سر خود رخت عزایی نگرفت ... حسرت قبه ی تو می کشد آخر ما را ... پدرم پیر شد و کرب و بلایی نگرفت ... داد ما را تو فقط لحظه ی گودال درآر ... کی تو دیدی که از این روضه صدایی نگرفت .. نیزه ای که ته گودال سنان داشت به دست ... کاش میشد بنویسند به جایی نگرفت ... بالای سرت رسید و دستش پر بود ... با ته پا بدن پاک تو را برگرداند ... مادرش داد می زد و نگاه می کرد ... سرمو رو سینه ی عموم زدن ... بعد از اون دیگه تنش رو ندیدم ... بعد من برای غارت اومدن ... دیگه عریان شدنش رو ندیدم ... نه تنش جا واسه نیزه داشت ... و نه کسی نیزه داشت به جایی بزنه ... هر کی هر چی داشت تو گودال می ریخت ... جا نبود که دست و پایی بزنه ... جگرش سوخته بود و می خواست ... ناله هاش اما نمی رسید به گوش ... شمر خیلی عصبانی شده بود ... چکمشو فشار می داد روی گلوش ... مثل این که بعد من سنان رسید ... تا که با نیزه ای منحورش کنه ... حالا که شمر ولش نمی کنه ... عمه رو کاش یه نفر دور کنه ... بودم اما جلو نمی رفتم ... بس که شمر بد دهن شده بود ... من همانیم که زهرا ناز من را می کشید ... زیر پای شمر من افتادم از پا ... آن زمان دیدم اکبر داشت روی خاک ها پا می کشید ... تا ابد پایین کشیدم خون من پایین که ریخت آن که حق مرتضی را داشت بالا می کشید ... یک نفر پیراهنم را می کشید و یک نفر بر روی آیات قرآن تنم پا می کشید ... دین احسانت بُود بر گردنم ، آمده وقت تلافی کردنم ... سر است از همه عالم تن بدون سرش ... امیر عالم امکان تن بدون سری است ... به بوریای شریف دهاتیان سوگند ... که هر که رفته در آرزوی بی کفنی است ... خوشا به حال دل مردمان اهل دعا ... سلام ناحیه هم شاهد چنین سخنی است ... گویند به ما غمزده جمله خرسندیم ... از این گریه بر اوست که آبرومندیم ...