پدر بیا و بشنو از زبان فاطمهات
حاج منصور ارضیپسندیدن10
بازدید700+
پدر بیا و بشنو از زبان فاطمهات غمی که برده پس از تو امان فاطمهات ز گریههای شب و روز من هراسانند تمام یثرب و همسایگان فاطمهات به جای اجر رسالت تمام این امت شدند نعرهکشان قدردان فاطمهات تمام دغدغهام درد غربت علی است غریبیاش شده داغ گران فاطمهات دلیل فخر من این است هرکجا گفتند که خورده پای علی تازیانه فاطمهات بیا به خانهام اما شبیه سابق نیست به شعله سوخته است آشیان فاطمهات بهار بودم و ریحانهٔ نبی بودم ولی رسید به سرعت خزان فاطمهات چنان غمی سرم آمد میان آتش و دود که در فشار شکست استخوان فاطمهات پدر بیا و سراغی مگیر از محسن بخوان چه گشته ز قدّ کمان فاطمهات غلامهای سیهچرده دستسنگینند مپرس از رخ چون ارغوان فاطمهات اگر که پا شوم از جا به خاک میافتم گرفته ضرب غلافی امان فاطمهات کنار تربت پاکت چنان به بر گیرم که پر کشد به سوی عرش جان فاطمهات