پاییزِ غصه، برگ و برم را گرفته است
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید2.8K
پاییزِ غصه، برگ و برم را گرفته است بغضی گلوی نوحه گَرَم را گرفته است تاریك كرده روز مرا سیلی، آه، درد غم روشنیِ چشم ترم را گرفته است این روزها فراغ تو و غربت علی آتش شده همه جگرم را گرفته است انداخت چند شعله ی آتش به معجرم غوغای میخِ در پسرم را گرفته است در كوچه ها سفیدی چشمم سیاه كرد دستی كه سوی چشم ترم را گرفته است انجام كار خانه مرا سخت گشته است ضرب غلاف، بال و پرم را گرفته است همسایه ها همه فهمیده اند كه مرگ سر تا به پای مُحتضرم را گرفته است *** در شام، بی كسیِ مرا داد می زند زخمی كه بال چشم ترم را گرفته است هر جا ز قافله عقب افتاده ام، آه، زجر از روی اسب موی سرم را گرفته است دق مرگ كرده حرمله هم، بسكه در برم بر نی سر عموی حرم را گرفته است انگشت های طعنه امانم بریده است خیرات شهر، دور و برم را گرفته است