يادم ميياد بچگيام ميرفتم همراه بابام
حاج محمود کریمیپسندیدن15
بازدید4.8K
يادم ميياد بچگيام ميرفتم همراه بابام دسته ی زنجير زنيها، سينهزني، پيرن سيام گريههاي بچگونه، بغض شكسته تو صدام با پشت دستام اشكامو ميكشيدم رو گونههام قصه ميگفتن از حسين، روضه خونا، منبريا بابام ميگفت حقيقت قصههاي كرببلا قصه ی آب آوردنِ سقا و نهر علقمه كنار جسم بيسرِ حسين و اشك فاطمه قصه ی قاسم و صداش، داغ عمو با اون نگاش قصه ی جسم اكبر و زخم عميق سرتاپاش اسم اباالفضل مييومد جون ميگرفت حس غرور چشام مي افتاد بيهوا به علماي جورواجور يادم ميياد وقتي يكي روضه ی لالائي ميخوند مادري از خجالتش چادر رو بچش مي كشيد يادم ميياد يه روضه بود شباي سوم عزا راستی جواب نوحمون چي بود؟ بابا، بابا، بابا، بابا خوندمو ديدم كه حسين يه دختر سه ساله داشت توي چشاش رو دست و پاش بنفشه داشت و لاله داشت دختري كه شبا همش، رو دست باباش ميخوابيد به زير سايه ی عموش چهره شو خورشيد نميديد انگاري دارم ميبينم گرد يتيمي رو سرش خشت خرابه بالش و خاك خرابه بسترش نگاش به سمت آسمون، ستارهها رو ميشمرد خسته ميشد بلند ميشد زخماي پارو ميشمرد يكي، دوتا و هفتا زخم دستي رو پاهاش ميكشيد زخماي پا تموم ميشد زخماي دستاشو ميديد به ماه آسمون ميگفت شمع شبستون مني ياد عمو بخير كه تو مثل عمو جون مني راستي تو از تو آسمون، ببين باباي من كجاست بهش بگو كه دخترت ساكنِ تو خرابههاست بهش بگو دختري كه شونه به موهاش ميزدي جون به لبش رسيده و تو از سفر نيومدي عمه ديگه خسته شده، ميخوام يه جاي دور برم بگو بابام خودش بياد، قرآن بگيره رو سرم بگو خزون رنگ گلِ سرخابي رو زرد ميكنه از اون شبي كه گم شدم، هنوز دلم درد ميكنه من را ببخش اگرچه، لكنت زبان گرفتم آخر شكسته دستي دندان شيريام را