وقتی دخیلها گره این درند و بس
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن2
بازدید500+
وقتی دخیلها گره این درند و بس این خانواده نیز گداپرورند و بس اینان که، سنگ را به نظر فضّه میکنند از کودکی، قبیلهیشان زرگرند و بس در آستانِ شمع، که طور مقدّس است پروانهها همیشه مقرّبترند و بس دل دادن و ندادنِ ما دستِ ما نبود اینان به شیوهی خودشان دلبرند و بس بگذار بشکنند دلم را یکییکی اینجا فقط شکستهدلی میخرند و بس اربابزادهها همه ارباب میشوند چون بندهزادهها همه نوکرند و بس این خانوادهای که مرا صید کردهاند حالا اسیرِ زلف علیاکبرند و بس وقتی میانِ کوچهی ما راه میرود یک شهر در زیارتِ پیغمبرند و بس ای بهترین یگانهترین آفریدهها پیغمبرِ تمامِ پیمبر ندیدهها بیدار بود از سر شب تا سحر پدر میزد صدات با همه جای جگر، پدر آهویی و به دام تو افتاده است شیر عمّه اسیر توست، ولی بیشتر پدر لیلا زیاد محضر آن دو نمیرسید تا خوب ارتزاق کند از پسر، پدر خیلی نیاز داشت، زبان وا کنی علی خیلی نیاز داشت، بگویی پدر تو یوسفی و دور مشو از مقابلش وابسته است بر روی تو آن قدر پدر پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن در آرزوی سروِ رشید است هر پدر ای مظهر صفات نبی، هیچ کس به تو اینقدر احترام نکرده، مگر پدر بَهبَه به این مقام، که پایینِ پا پسر بَهبَه به این مقام، که بالای سر پدر از بس نشسته موی تو را شانه کرده است حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است حاضر شدم برای اُویس قَرَن شدن شهر مدینه رفتن و دور از وطن شدن حاضر شدم برای تو از خویش بگذرم دیگر مرا بس است، گرفتارِ من شدن ما را که نیست جرئت پیشت نشستن و با اَبروی کشیدهی تو تن به تن شدن لبهای تو همین که به خود، آب میزند نزدیک میشود به عقیقِ یمن شدن میلِ رسول دیدنِ تو چارهش آینه است پس واجب است محو در این خویشتن شدن تنها تو میتوانی از این کارها کنی ابنُ الحسین بودن و ابنُ الحسن شدن ما هر دوتا برای دوتا کار آمدیم من عبد تو شدن، و تو هم ربّ من شدن دل آن زمان که خانهی مِهر تو میشود اقرار میکند به بهشتِ عدن شدن ای خاک پای مَرکبِ تو کیمیای من جنّت برای مردم و خاکت برای من وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟ وقتی که نیست در حَرمت، پَر برای چه؟ اهل کرم مقابل دَر ایستادهاند با این وجود پس زدنِ در برای چه؟ وقتی تو سفرهی حسنی پهن کردهای پس سر زدن به سفرهی دیگر برای چه؟ گر تو ادامهی علیِ کوفه نیستی در رو به رویت این همه لشکر برای چه؟