وقتی به جانِ شاخۀ طوبا خزان افتاد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن18
بازدید2.1K
وقتی به جانِ شاخۀ طوبا خزان افتاد اشکِ خدا باران شد و از آسمان افتاد خونِ دلت ریشه دوانده بین خاکِ توس خونِ لبت بعدش به جانِ زعفران افتاد آن لحظه که از درد پیچیدی به رویِ خاک گویا گره بر کار و بارِ خاکیان افتاد مادر میان کوچه گویا که زمین میخورد در کوچه وقتی زانوانَت از توان افتاد دردِ خودت را با عبا پنهان مکن زیرا با دردِ پهلو بود که یک پهلوان افتاد در سینه قلبِ پنجره فولاد هم شد آب بر خاکِ حجره پیکرت تا نیمهجان افتاد اشکِ کبوتر در مراثیِ تو کافی نیست این قرعه بر چشمِ سیاهِ آهوان افتاد از چشههای خشک، سقاخانه میسازم از تو دو خط روضه که دست روضهخوان افتاد آهو نبوده کربلا، پس کار جدِ تو از گرگها بدتر، به خولی و سنان افتاد مثل تنوری در دلت آتش نهان داری آری سرِ جدت به دستِ این و آن افتاد با خون، لبت، مثل عقیقت سرخ شد، اما هرگز به دست ساربان یا خیزران افتاد ***