وقتش رسیده است تا به بیانم توان دهید
سیدمهدی میردامادپسندیدن1
بازدید3.6K
وقتش رسیده است تا به بیانم توان دهید این حرفهای مانده به دل را زبان دهید وقتش رسیده است روی پَرِ جبرئیلها شعری به قلبِ این قلم از آسمان دهید تا میوهی رسیدهی مضمون به ما رسید قدری درخت واژهی تان را تکان دهید من از شما به غیر شما را نخواستم هرچه ثواب هست به این و به آن دهید ارزانی ستاره بود ماه آسمان ماه مدینه را به من امشب نشان دهید امشب که ساقی آمده از مشک عشقِ او یک کاسهی آب دست منِ نیمه جان دهید در برکهی نگاهِ علی خوش دمیده است ماهی که ماه هم مثلش را ندیده است حالا که ماه آمده پیداترین شده است یوسفترین رسیده و زیباترین شده است منصوب گشته است به بابالحوائجی پیغمبری ندیده مسیحاترین شدست ابروی او نیامده محرابِ عاشقی گیسوی او نیامده یلداترین شدست بین قبیلهای که همه سرو قامتاند قامت کشیده خوش قد و بالاترین شده است ساقی زیاد بوده در این خاندان ولی سردار کربلاست که سقاترین شده است عباس روح جاریِ از نیل تا فرات عباس راهِ رفتن در کشتی نجات عرض ارادتم به اباالفضل بارها برده مرا به جرگۀ بی اختیار ها چون موج سَر به سینۀ هر صخره میزنم آثار عاشقیست از این گونه کارها مانند او نیامده دیگر به روزگار مانند من گدای نگاهش هزارها دل دادهاند در ره او صاحبِان دلان سر دادهاند در قدم او سوارها هر بار که صدا زدهایمش رسیده است نامش به دادمان وسط کارزارها از او ندیدهایم بخدا دادرس تری آقاتری، کریم تری، همنفس تری ما جز خدا به غیر توکل نمیکنیم ما جز به اهلبیت توسل نمیکنیم باید در این زمانه ولایتمدار بود وَر نه به هیچ جای جهان گُل نمیکنیم ما ذاکریم؟ نه، همه سربازِ رهبریم وقتی که امر کرد، تأمل نمیکنیم گوید اگر روید در آتش به سَر رویم سَر هم اگر که خواست تعلل نمیکنیم هر کس که در مقابل آقا بایستد در هر لباس و پُست تحمل نمیکنیم عباس ماند چونکه مطیع امام بود در او چرا به حرف امامش حرام بود