وزیدبادصبا در پیاش خبر آمد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن24
بازدید2.8K
وزید باد صبا در پیاش خبر آمد بگو به شبزدگان جلوهی سحر آمد به آسمان مدینه ستاره باران شد به روی دامن امالبنین گوهر آمد نشسته خنده به لبهای کربلاییها آخه پناه اهل حرم، یارِ همسفر آمد شب ولادت او، فاطمه تبسم کرد دوباره شاخهی طوبی به برگ و بر آمد تمام بیشهی غیرت به رقص آمد چون ز نسل شیرِ خدا بچهشیرِ نر آمد به سینه حبس، نفسها شد و خبر دادند کسی نُطق نکشد حضرت جگر آمد به شرح صدر بگو سر بر او فرود آرند به آنکه سینه کند بر بلا سپر آمد شبیه جنگ اُحد، ذوالفقارِ شیرِ خدا به شوق طوف سرش از غلاف درآمد قمر مشاهده شد بین آسمان وقتی سرِ پسر به روی شانهی پدر آمد خبر دهید شهِ نافذ البصیره رسید به جمع اهل نظر، صاحبِ نظر آمد چه کودکیست که بازیش مشقِ شمشیر است به لرزه از خطرش زانوی خطر آمد نمود غیظ و ترَک خورد زهرهی مالک نگو شجاع! بگو شیرِ زهره درآمد رسید عرصهی صفّین و چشمها دیدند که سرو قدِ علی با نقاب درآمد خبر رسید که این یارِ جانیِ علی است که این نقابزده، نوجوانیِ علی است اگرچه قرص قمر بود، از قمر سر بود از او زمین نه فقط، آسمان منور بود عشیره با قمر خود چه روزگاری داشت چه روزها و چه شبها که نورگستر بود کمر به خدمتِ اولاد فاطمه بست و غلامِ جان به کفِ بچههای حیدر بود بلندقدِ حرم بود لیکن از ادبش همیشه با سرِ خم محضرِ برادر بود سخن نگفت حضورِ امام جز آنجا که بام کعبه برایش بجای منبر بود مطیع بود و به اکمام، عبدِ صالح بود شکوه داشت ولی باز ذرهپرور بود بزرگ بود ولی محضرِ بنو الزهرا امیرزاده تمام و کمال نوکر بود ز لعل پرگوهرش سیّدی نمیافتاد همیشه دست به سینه کنار دلبر بود همان دقیقه که میزد گره به ابرویش همان دقیقه دقیقا شروعِ محشر بود بهوقتِ جنگ گهی رعدوبرق و گه طوفان گهی علی و گهی مجتبیِ دیگر بود گرفت قبضهی شمشیر را حسین از او وگرنه خاتمهی غائله میسّر بود همین که خورد زمین خیمهها قیامت شد همین که خورد زمین وقت ذبح اصغر شد چهشد که بعدِ غمش شاهِ راستقامتها حسین بر سر بالین او مکسّر بود بدین جد سر او را به نیزهها بستند که ماه بر سرِ سرنیزه دیدنیتر بود و بعد او همه اطفال زود پیر شدند مخدرات حرم لاجرم همه اسیر شدند