وای برآنکه وقت سحر دست به دامان تو نیست
مهدی رسولیپسندیدن13
بازدید18K
وای بر آنکه سحر دست به دامان تو نیست در دلم هیچ غمی جز غمِ هجرانِ تو نیست هرکسی بر سرِ این سفرهی تو با ادب است گرچه همچون منِ قحطیزده مهمان تو نیست بدترین بنده منم، بندهی شرمنده منم صحبتی خوبتر از صحبتِ غفرانِ تو نیست دل واماندهی من را بِشِکن، سنگ شده هیچکس همسخنِ عَبدِ پشیمان تو نیست دل ناپاک، کجا پاک شود مثل قدیم هیچ جا پاکتر از درگهِ سلطانِ تو نیست هرکسی جای تو بود آبرویم را میریخت از چه گفتی برو این برگهی عصیان تو نیست؟ رشتهی عمر مرا بین حرم بافتهاند جان من، بند بهجز ذکرِ علی جانِ تو نیست قبل از آنی کا شب قدر رسد اهلم کن بهر من جا وسط حلقهی خوبان تو نیست عمل صالح من عشق حسین و حسن است طعم این عشق، در آن روضهی رضوان تو نیست مادری دست به زانو و کمر گفت حسین از چه پیراهنِ کهنه، تنِ عریانِ تو نیست؟