هیجان تو به سرم زده
حسین طاهریپسندیدن33
بازدید2.3K
هیجانِ تو به سرم زده به سکوتِ چشم ترم زده پرِ گریهام، دلِ تنگِ من شب جمعه سر به حرم زده تو ببر مرا به شروع خود به اصالت غمِ کودکی به جهانِ روی کتیبهها به حسینِ پرچمِ کودکی چه کنم اگر نرسم به تو تهِ این مسیرِ پر از جنون شده جانِ من همه آتش از تبِ حا و سین تبِ یا و نون به کبودیِ سر و صورتم به صدایِ زجهی روضهخوان من اگر جدا شدم از شما تو بگو نرو، تو بگو بمان تو بگو بمان که امان تویی که نهان تویی، که عیان تویی که پناهِ جان و جهان تویی ضربان تویی، هیجان تویی دلِ تنگِ گودی قتلگه نگرانِ روزِ دهم شده که میان نیزه شکستهها ضربانِ قلب تو گم شده تو سخن بگو که نمیرد از غمِ بیکسی کس و کارِ تو که نمیرد از غمِ بی کسی کس و کارِ تو به کنارِ تو تو رمق نداری و آسمان شده پیشِ چشم تو کدوخان نفست بریده بریده و جریان خون تو همچنان به که میخورد لب خنجری که به جانبِ تو قدم قدم به گلوی دل تشنهی خیمهها به دلِشکستهی این حرم به بهار خندهی دخترت به امید آخرِ خواهرت به سکوت گوشهی قتلگاه به نگاه خستهی مادرت رگِ این گلو که تو میبُری رگ زندگانی زینب است نزنین بهانهی زندگی همهی جوانی زینب است رد خون روی گلوی تو به لب پیغمبر اشاره داشت لب تیغ و برقِ نگاهِ شمر به بریدنِ سر اشاره داشت لب تیز خنجر کربلا به تن مدینه نشست و بعد به قدی خمیده نظاره کرد و به روی سینه نشست و بعد حسین...