هوای خواندن جنگ جمل به سر دارم
مهدی رسولیپسندیدن4
بازدید1.1K
هوای خواندن جنگ جمل به سر دارم به شوق روی کسی قصد این سفر دارم نبرد مردم باطل مقابل حق بود همان حقیقت حقی که حق مطلق بود تمام لشکر حق، تحت امر حیدر بود و در مقابل حق، جمع قوم کافر بود میان لشکر دشمن، تمام کافرها میان لشکر حیدر، همه دلاورها ببین که لشکر حیدر چقدر پُربار است حسن بُوَد همه کاره، حسن علمدار است حسن، حسین و اباالفضل پشت سر دارد علی چه چشم امیدی به این پسر دارد میان معرکهها باور علی، حسن است گمان کنم که همه لشکر علی، حسن است همیشه در همه جا بوده در رکاب علی درود بر علی و حُسن انتخاب علی دل تمامیِ لشکر به مرتضیٰ گرم است دل صبور علی هم به مجتبیٰ گرم است دلاوران علی تشنهی عمل بودند تمام در پِیِ پِی کردن جمل بودند محمد حنفیه روانه شد در دشت نشد که حمله کند، باز هم عقب برگشت علی که شاهد برگشتن محمد بود به سمت لشکر اسلام اینچنین فرمود: کسی به دست بگیرد مهار صحرا را که بسته بر کمر خویش شال زهرا را صدا زد: ای حسنم، ای فروغ هر دیده خدا برای رشادت تو را پسندیده بیا جوان غیورم، بیا حسن جانم بیا که حَلِّ جمل دست توست، میدانم تو اوج جلوهی زهرای مرتضیٰ هستی تویی که راه نفسهای کفر را بستی بیا که خانهنشینی تمام شد بابا بیا که روز نبرد و قیام شد بابا بیا که بعد فدک، اولین مجال اینجاست پس از رسول خدا اولین قتال اینجاست بیا، بجنگ که سنگ تمام بگذاری به زخم کودکیات التیام بگذاری نرفته از نظرم گریههای کودکیات غم نهان تو و هایهای کودکیات به آن غمی که دلت را شکسته، آگاهم به هر چه در دل تو نقش بسته، آگاهم من از گرفتگیِ روی ماه باخبرم من از جسارت دستی سیاه باخبرم منی که یک کلمه از لب تو نشنیدم در آخرین شب زهرا خسوف را دیدم خسوف ماه دلم را تو خوبتر دیدی تو روضهخوان دلم شو که بیشتر دیدی در آن زمان که صدای شما به گوش آمد به جان تو پسرم غیرتم به جوش آمد ولی بگو چه کنم گفته بود پیغمبر میان اوج مصائب، تو صبر کن حیدر بیا بگو پسرم هر چه در دلت باشد بیا که دشمن زهرا مقابلت باشد برو به قدرت مردانهات جدالی کن برو زمین خدا را ز کفر خالی کن برو که خشم تو بر کافران اثر دارد خدا به ضربهی شمشیر تو نظر دارد برو که خشم خدا را کمی نشان بدهی فقط کرم نکنی، کفر را اَمان بدهی برو به نیت زهرا بزن تو شمشیری ببینمت که چطور انتقام میگیری برو به هر که نداند، بگو شجاعت چیست برو نشان بده جنگآوری و غیرت چیست شنید امر پدر را و گفت: بابا چَشم ای آسمان ولایت، امیر دنیا چَشم گرفت رخصتی از حیدر و به لشکر زد چه اشتیاق عجیبی، گمان کنم پَر زد به سوی لشکر دشمن کمی نگاه انداخت کشید تیغ خودش را و خون به راه انداخت ببین که آتش قهر خداست، گُر دارد ببین که نیت پِی کردن شتر دارد به زیر پای شتر، تیغ بیهوا برده چنان که فتنه نفهمیده از کجا خورده یکی به اهل جمل گفت: خشم رَبّ این است سزای دشمن هتّاک و بیادب این است * * * * سلام من به مدینه، به آستان رفیعش به مسجد نبوی و به چهار قبر غریبش سلام من به علی و به صبر عجیبش سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش * * * * چرا نفس نمیکشی؟ شکسته سینه ببین با زخمهات دلمو بردی مدینه وای اگه اینجوری تو رو نجمه ببینه بلند شو عموجان، چه قدِّ رشیدی زیر دست و پاها چه دردی کشیدی چرا رُو زمینی؟ میتونی بشینی؟ عزیزم، بمیرم لبات خشکه و زدن تن بیزرهت رو لگدکوب کردن چی شد پیکر تو تا ریختن سر تو تو دست و پا میزنی و خاکی به رُوته رُو آستین لباس من، خون گلوته قد تو حالا دیگه هم قدّ عموته میترسم تا خیمه تن تو بریزه شده لای موهات پُر از سنگ ریزه کجا رفته بودی که اینقدر کبودی؟ مبادا که لخته به لبهات بچسبه بمیرم رُو سینهت جای نعل اسبه کی افتاد به جونت؟ شکست استخونت