همیشه قصهی هجر تو را تکرار میکردم
سیدرضا نریمانیپسندیدن14
بازدید600+
همیشه قصهی هجر تو را تکرار میکردم غمت را کنج پستوی دلم انبار میکردم چه قابل دارد این جانی که جانان را نمیبیند اجل همراه ایشان جان فدای یار میکرداست خریدار تو ام با اینکه دست و بال من خالی است کلافه کهنهام را راهیه بازار میکردم فقیر گریهام اشکی دم مشکم نمیبینم وگرنه شهر را با حقحقم بیدار میکردم از آن روزی که رفتی اعتبارم بین مردم رفت تمام عمر با زخم زبان پیکار میکردم فدای اینهمه تنهاییات صحرانشین من چگونه بی کسیهای تو را انکار میکردم نشسته است دست روی دست بگذارد که برگردی اگر جاهل نبودم که برایت کار میکردم دل من خانهات بود و غلامت خرابش کرد به دست معصیت این کلبه را آوار میکردم منی که راه و رسم عاشقیات را نفهمیدم برای بازگشت تو چرا اصرار میکردم اجازه میدهی راحت بگویم دوستت دارم امان میافتم این عشق را اظهار میکردم تمام لذت ماه رجب یعنی نجف رفتن میان صحن حیدر با پدر دیدار میکردم علی پیدا علی پنهان علی ایمان علی قرآن صفتهای خدا را با علی تکرار میکردم دلم تنگ است کاش این روزها کرببلا بودم دم شش گوشه با شاه خودم گفتار میکردم