همه جز تو یه روز منو تنها میذارن معلومه
مصطفی مروانیپسندیدن10
بازدید600+
همه جز تو یه روز منو تنها میذارن معلومه دل من مگه جایی بهجز حرم تو آرومه ***** حسین آقام همه میرن تو میمونی برام ***** ما نمی بر فراز مژگانیم غرقِ اشکیم، مثل بارانیم بیشتر از همیشه چون دریا مملو از موجها و طوفانیم گم نشد راههای اقیانوس رو به راهیم چون خروشانیم این سرآغاز قصّهی ماهاست چه کسی گفته رو به پایانیم؟ شک نکردیم در مسیر خدا بر همان قول و عهد و پیمانیم اهل کوفه نبودهایم اصلاً ما همه از دیار سلمانیم مَردم کشور امام رضا مَردم باوفای ایرانیم مثل حاج قاسم سلیمانی شده ثابت که مرد میدانیم بین این دوره مطمئن باشید دشمنان میزنند حرف گزاف گردنش میزبان صد تیغ است هرکه شمشیر مینهد به غلاف روی دریا چنان صلابت نوح بین آتش شبیه شخصِ خلیل مرد میدان شبیه عمّار و مرد میدان چو مسلم ابن عقیل به دیاری که شاه با دینار مردمش را خرید آمده بود زود خود را به شهر کوفه رساند با هزاران امید آمده بود یادشان رفته مردم کوفه سخن و نامههای بیعتشان جای اینکه دم از حسین بزنند شده دینار و سکّه صحبتشان خانههای اهالی کوفه پُر شده از تیر و نیزه و خنجر همه آمادهی نبرد شدند با ولی خدا و پیغمبر یکی میگفت آخرش خاری توی چشم حسود خواهم کرد به مصاف حسین میروم و توی این جنگ سود خواهم کرد سپرش میشود غنیمت من میفروشم خودم ردایش را وقت برگشتنم به صد دینار میفروشم چکمههایش را پیرمردی صدا زد ای مردم! بشنوید آخرین صدایم را من عصا میزنم به لبهایش چه کسی میخرد عصایم را؟ یکی میگفت من که میدزدم هرچه باشد به دست و پای حسین یکی میگفت نماز خواهم خواند هر شب و روز با عبای حسین یکی میگفت میکنم خارش جامهی پاره پاره میدزدم آخرش هم برای دخترکم دو عدد گوشواره میدزدم در دل نائب امام حسین ناگهان صد هزار غم جا شد یک به یک اهل کوفه در رفتند مسلم ابن عقیل تنها شد با شجاعت چنان عموی خودش یکتنه روبهروی آنها ماند بین این کوچهها سفیر حسین با صدای رسا رجز میخواند من که شاگرد حضرت حسنم وسط جنگ بیبدیلم من مردی از مردهای هاشمی و پسر ارشد عقیلم من تن به تن، دشمنان هلاک شدند ولی اینها عجیب نامردند دشمنان خدا و اهل البیت وسط شهر دورهاش کردند مسلم ابن عقیل در کوفه هدف تیر و سنگ و خنجر شد همگی حملهور شدند آخر مسلم ابن عقیل پرپر شد و گرفتند دشمنان با تیر آخرش طاقت و توانش را و به دارالاماره میبردند بدن زخم و نیمهجانش را توی دارالاماره با حسرت مردم کوفه را تماشا کرد چشمهایش گریست و با خجلت با امام حسین نجوا کرد آه ارباب خوب و مظلومم ای عزیز دل خدا برگرد نقشه دارند دشمنان شما پسر فاطمه نیا، برگرد مطمئنم به گوش کس نرسد ضجّه و نالههای هیهاتت بین گودال میروی آقا آخرش میکنند خیراتت دشمنت فکر غارت است آقا حملهور میشود به پیرُهنت حُرمتت را کسی نمیفهمد سنگها میزنند بر دهنت دشمنانت عجیب میخندند به صدایت، به دست و پا زدنت از سرت دست برنمیدارند اسبها میروند در بدنت ***** دوده مگه این آتیش نمروده مادرم که پشت در بوده یه نفر نیست کمکش بیاد درده آخه آتیش میخو داغ کرده اگه در بشکنه برگرده چی به روز مادرم میاد نفس نفس میزنه مادر پَر از قفس میزنه مادر غلافو بد میزنه قنفذ لگد لگد میزنه قنفذ عالمو بدبخت کردی خیالتو تخت کردی غسلش رو واسه پدرم سخت کردی