نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

هزاران حاتم طایی نشسته بر سر راهش سلیمان و خلیل و نوح، روزیخور ز درگاهش گدایی میکند مهتاب را ماه از رُخِ ماهش چهها دیده عزیزِ فاطمه در عمر کوتاهش هلاهل گشته زَهر جُعده بر جانش بمیرم من سیاهی میرود از زَهر چشمانش بمیرم من ***** الهی که نبینی مادری را قد کمان باشد نبینی چادری که زیر پای این و آن باشد نبینی مادری را روی خاک و ناتوان باشد نبینی صورتش از ضرب سیلی خونچکان باشد حسن اینها را میان کوچهها دیده خودش با دست خود از خاک گوشوار برچیده چه آمد بر سرش وقتی که قنفذ با لگد میزد مغیره از روی کینه از روی حسد میزد بی عدد میزد الهی بشکند دستش، چقدر بد میزد ***** حسن تا خانه او را برد با چشمان گریانش عصای مادرش بوده، نمیدیده است چشمانش
هنوز نظری ثبت نشده