هر جا سخن از یار نکو لعل به پا شد
ابوذر روحیپسندیدن18
بازدید2.8K
هرجا سخن از یارِ نِکو لَعل به پا شد ذکرِ همهیِ اهلِ خِرَد «وا عجبا» شد گشتند همه واله و دیوانه و سرمست هرجا سخن از طُرّهیِ گیسویِ شما شد پُر شد همهجا از گُلِ خوشبویِ بهشتی آن دَم که سَرِ زُلفِ تو در باد رها شد ما فخرفروشیم که در بینِ رسولان جِبریلِ امین، خادمِ پیغمبرِ ما شد خوشبختترین خَلقِ خدا ریزهخورانت بیچاره بُوَد هرکه زِ کویِ تو جدا شد ما ریزهخورِ سفرهیِ احسانِ تو هستیم خوشبختترینیم، مسلمانِ تو هستیم ما گَرد و غباری زِ کَفِ پایِ شماییم دیوانهیِ آن گنبدِ خَضرایِ شماییم ما حُبِ شما و علی و آلِ علی را مدیونِ دَمِ حضرتِ زهرایِ شماییم ای شافِع و ای بابِ نجاتِ همه امّت در روزِ قیامت پِیِ امضایِ شماییم هرکَس به جمالِ خوشِ یاری بدهد دل ما دربهدرِ طلعتِ زیبای شماییم آن خالِ لبت، قاتلِ عُشاقِ تو باشد مقتولِ همان خالِ دلآرایِ شماییم رو بر خَمِ اَبرویِ تو، مشغولِ نمازیم هرکَس به کَسی نازد و ما هم به تو نازیم (تو حامیِ آن چشمِ تَرِ فاطمه باشی تو روشنیِ هر سحرِ فاطمه باشی با اینکه رسولی و فرستادهیِ حقّی تو خَلق شدی تا پدرِ فاطمه باشی خورشیدی و عالَم زِ تو روشن شده، آری در نیمهیِ شب هم قمرِ فاطمه باشی)۲ خواندی همه شب فاطمه را اُمِ أَبیها اصلاً به گمانم پسرِ فاطمه باشی گفتی به همه فاطمه بِضْعَةُ مِنی حقّاً که تو هم از جگرِ فاطمه باشی عالَم همه دلدادهیِ تو، چون که رسولی تو عاشق و دلدادهیِ زهرایِ بتولی ای لطف و عطا و کَرَم و جودِ تو بیحدّ یا سَیِّدَالْاَبرار و یا حضرتِ احمد بتها همه در روزِ ظهورِ تو شکستند خاموش شد آتش زِ قُدومِ تو به معبد خالِق به خودش گفت پِیِ خَلقِ تو احسنت پس ما به تو گوییم که احسنت محمّد سر تا به قدم، حاملِ اسرارِ خدایی این نیست عجب گر که بنازد به تو ایزد (از کودکیاش حضرتِ جِبریل به والله دَم از تو و از حیدر و از آلِ تو میزد وقتی که خداوند دَمَش را به گِلَت داد یک جُرعه علی را به تو آمیخت، به هم زد)۲ پس نَفْسِ تو با نَفْسِ علی، واحدِ مَحض است هرکَس که علی را بکند رَد، شده مُرتَد زائِل بشود حُبِ تو، یا احمدِ مختار بیحُبِّ علی، شاهِ نجف، حیدرِ کرار