نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

نیزه بر پهلوش خورد کشتیام پهلو گرفت روی موجِ تیر رفت و راهیِ دریا نشد یک پدر میخواستم از او مرا مهمان کند هر چه کردم وا کنم راه گلویش وا نشد حال راحت در بغل میگیرمش میبوسمش چون حیا کردیم از هم شامِ تاسوعا نشد خندهای که شد سرِ جمعآوریِ پیکرش در طیِ پنجاه سالِ عمرِ ما بر ما نشد وای علیِ اکبرم، نورِ دو دیدهی ترم
هنوز نظری ثبت نشده