نگاه ملتسمش تا به آن کران افتاد
محمد امینیپسندیدن0
بازدید800+
نگاه ملتمسش تا به آن کران افتاد زد آنقدَر به زمین پا که نیمه جان افتاد حرارت جگر عمهاش، تنش سوزاند کشید آهی و آتش به استخوان افتاد گرفت بازوی او را امانت حسن است به ناله گفت مرو عمه، از توان افتاد گرفته بود که ناخن به صورتش نزند علی به چهرهاش از زخمها نشان افتاد علی که دید رهایش نمیکند عمه به روی سینهی خود زد به اَلاَمان افتاد نگاه کن که بزرگ قبیله را کشتند خدای من ته گودال آسمان افتاد نگاه کن به تن ذوالجناح نیزه زدند بلندمرتبه شاهی نفس زنان افتاد تلاش کرد بماند، به زین هولش دادند ... یتیم گریه کند عرش را به هم بزند به گریههای یتیمانهای چونان افتاد که عمه دید حسن را میان کوچهی تنگ کنار مادرش، آنجا به سرزنان افتاد کشید بازوی خود را، دوید تا گودال سرش شکست، همین که دوان دوان افتاد در ازدحام حرامی چه سخت رد میشد که چند دفعه در این بین بیامان افتاد میان شیحهی اسبان و نعرههای هجوم نگاه او به عمو بین قتلگاه افتاد از این و آن چقدر ضربه خورد اما رفت که دید موی عمو دست این و آن افتاد رسید در ته گودال روبروی سنان میان حرمله و شمر و ساربان افتاد همین که خواست بگوید پدر، عمو را دید همین که گفت عمو دستش آن میان افتاد **** طناب چاه خونهی تو گیسوی حور قنداق رو چادر نمازت دریای نور چشم و چراغ خونهی من بلا به دور این خواهش علیه تو خوب شو از این شهر خودم میبرمت تو خوب شو میدم جون زینب قسمت