نوشتهاند شبی در تنور مهمان بود
حاج علی کرمیپسندیدن36
بازدید1.3K
نوشته اند شبی در تنور مهمان بود اگرچه حرف گران است و سخت باور را ولی شگفت نباشد که افکند بر خاک کسی شامه ندارد گل معطّر را برای دیدن آن سر رسید مادر او دوباره شانه کشد گیسوی مطهّر او به ناله گفت بنیّ تو مادری داری چه شد که صورت خود را به خاک بگذاری شدم ز داغ تو مادر اسیر و سرگشته به من بگو که چرا صورت تو برگشته پسرم جون تو بر لب نبینم صورتت رو نا مرتّب نبینم حاضرم لگد به پهلوم بخوره تو رو زیر سمّ مرکب نبینم راه دورم که بری باهات میام کوه طورم که بری باهات میام نگاه به قد کمون من نکن تو تنورم که بری.... ازشون آبرو بردی پسرم کفرشونو درآوردی پسرم تو که خوب میشناسی شام و کوفه رو زینبو به کی سپردی پسرم سپردی ام به که رفتی به شمر یا که سنان نگامو توی نگات دوخته بودم گوشمو به نالههات دوخته بودم آخه با چه رویی پاره کردنش اون لباسو من برات دوخته بودم شادی دگر از قوم جهان بخت درآمد آن لحظه که از پیکر شه رخت درآمد آن قدر بر آن پاره بدن نیزه فرو رفت پیراهن صد پارهی او سخت درآمد مگه یادم میره زخمای تنت مکه یادم میره تشنه کشتنت منتظر باش توو حرم میام حسین شبای جمعه میام به دیدنت گوید بنیب یا بنیّ یا بنیّ برخیز آمد مادرت زهرا بنیّ دیدم خودم در عصر عاشورا بنیّ افتاده بودی زیر دست و پا من بی وضو موی تو را شانه نکردم حالا به دنبال سرت باید بگردم یکی دختر میان کاروان بود که چشم او به دنبالت روان بود نگاه مات و معصومانه ای داشت دمی چشم از سر تو برنمیداشت شبی هم لطف کن مهمان او باش چو اشکش زینت دامان او باش الا ای سر مگر مادر نداری که سر بر روی خاکستر گذاری سوختم امّا نه به اندازهی تو در تنور شک ندارم صورت تو ده برابر سوخته خاکسترت رو پس میگیرم من از خولی سرت رو پس میگیرم گوشواره ام رو میبخشم امّا به جاش انگشترت رو پس میگیرم خودم به جای زدن گوشواره میدادم کم کم خرابهی عطش آباد میشود آب فرات بر همه آزاد میشود آب ولی ننوش ننوش که غیر از سراب نیست ای آب آتش است به جان تو آب نیست این آب شیر میشود و سنگ میشود یعنی دلت برای علی تنگ میشود ما رو به خاک و خون کشیدن سپاه پشت خیممون کشیدن یه دونه خاک شده بودی تو هم از توی خاک بیرون کشیدن بدون من تو جای دور نری یوقت مادر جلو چشای شور نری یوقت هرجا بابات میره برو ولی علی دیگه باهاش توی تنور نری علی تشنه جون دادی زندگی رباب تو هم مث عموت رو نیزهها بخواب لااقل ببند چشماتو پسرم وقتی که حرمله داد میکشه سرم سرشم تا سحرش میزدنش سر قبر پسرش میزدنش