نوبت بزم شیرمردان شد
حیدر خمسهپسندیدن2
بازدید100+
نوبت رزم شیرمردان شد از سر خیمهها پناهی رفت رو به میدان جنگ با هیبت پسر شاه مثل شاهی رفت باد تابی به زلف او انداخت دست در گردن عمو انداخت بغض غم پنجه در گلو انداخت پیش چشمان ماه، ماهی رفت ای به قربان روی زیبایت اندکی صبر کن که بابایت خیره مانده به قدّ و بالایت پدرش تا کشید آهی، رفت اَشبَهُ الناس به پیمبر گفت رو به دهها هزار لشکر گفت نعرهای زد اَنَا ابنُ الحیدر گفت رنگ از صورت سپاهی رفت دست پروردهی یلی هستم خستهام، تشنهام، ولی هستم من علی، وارث علی هستم