نه من از چشم تو نمیافتم
حسین سیب سرخیپسندیدن6
بازدید800+
نه من از چشم تو نمیافتم تا حسینی و کربلایی هست آبروی مرا نخواهی برد تا که عشق امام رضایی هست باز هم روی خوش نشان دادی چقدر خوب شد که زهرا هست یک روز در عزای خودت میکُشی مرا در پای روضههای خودت میکُشی مرا یک روز صبح مثل غروب این محرمی آقا خودت برای خودت میکُشی مرا گاهی فراز نیزه و گاهی نشیب تشت در مروه و صفای خودت میکُشی مرا بعد از تو آفتاب به دردی نمیخورد شبهای ماهتاب به دردی نمیخورد وقتی تو تشنه ماندی، از آن روز تا ابد دجله، فرات، آب به دردی نمیخورد گاهی به دوش جد، گهی روی نیزهها دنیا بدین حساب به دردی نمیخورد سنگت زدند تا که خدا اجرشان دهد زآن دم دگر ثواب به دردی نمیخورد یاد عصری که دیدمت آنجا بعد غارت عجیب میخندند حرف سوغات بود و با عجله از تنت تکه تکه میکندند پای من جان نداشت تا آیند بیاثر بود هرچه کوشیدم از سر شیب تند گودالت تا کنار تن تو غلطیدم سر عمامه و عبایت نه بود دعوا برای پیرهنت دس هایم برید وقتی که تیغها را کشیدم از بدنت بیحرمتی به دختر زهرا ز حد گذشت خیلی به عمهام سر بازار سخت گذشت سالار زینب، غمخوار زینب پس کو سرت ای حسین من؟ راحت شدی، انگشترت را ساربان برد؟ عمامه و پیراهنت را این و آن برد حسین وای ...