نه قصه است نه رویا
سیدمهدی میردامادپسندیدن10
بازدید4.4K
نه قصه است، نه رویا نه شعره، نه حکایت دقیقا همینطور نوشته تو روایت پشت در یه مادره جوون، چهل تا نامحرم پشت در بچهها بیتاب و نگران، نگرانتر چشمای پدر سینه شکست، توی قاب چشمش آیینه شکست غیرتالله اونجا چشماشو بست وای مادر یه نامرد، یه کینه، یه ضربه، در افتاد یه مادر زخمی رو خاکا پسر افتاد بین آتیش بین دود و غبار، دید با چشماش زهرا رو میزنن شعلهها وقتی بالا میرفت، از روی در تو خونه اومدن پهلو شکست، نه فقط پهلو که بازو شکست ابرو شکست، غیرتالله اونجا چشماشو بست وای مادر