نه سر مانده برای من
امین قدیمپسندیدن28
بازدید2.3K
نه سر مانده برای من، نه دیگر هست سامانم شبیه بغض تلخم که فقط یک گوشه پنهانم اگر بیحوصله هستم، تو میدانی چه مرگم هست چرا بیحوصله هستم، خودم امّا نمیدانم به هر کس که عزیزم گفتهام شرمندهام حالا به هر کس که عزیزم گفتهام جز تو پشیمانم نه دین دارم، نه آیین دارم امّا سالهای سال اگر هم آمدهام اینجا فقط به تو مسلمانم دلم تنگ است، تنگ مَشکِ بالای درِ صحنت دلم جامانده در صحنت که میبینی پریشانم مرا تشنه ببین مثل همان اطفال لبتشنه به من هم جرعهی آبی بده ساقی که عطشانم شنیدم بچهها بین خیمه منتظر هستند من هم دلواپس برگشتن سقا زِ میدانم شنیدم که تن و پیراهنت با نیزه شد پاره نگیری خُرده از من که کنم پاره گریبانم تو با آن صورت زیبا نباید تیر میخوردی تو با آن قد و بالایت چرا شمشیر میخوردی شبیه خارپشتت کرد دشمن بین نخلستان چرا بر نخلها تکیه زدی انقدر تو نیزه لگد از این و اون میخوردی بدون سر تکون میخوردی *** گرفتارم گرفتارم اباالفضل گره افتاده در کارم اباالفضل دعا کن دوباره چند وقتیست هوای کربلا دارم اباالفضل *** آتیش به دستای محل با پا زدنت زنا جلو نیومدن مَردا زدنت تا تونستن با دست، با پا، با هیزم تو رو درآوردیم از زیر پای مردم *** پاشو نذار هر بیحیایی به اشک ناموسم بخنده پاشو نذار هر کی بیاد دست رقیهامو ببنده *** انگاری بنای عالَم رو سرت شده خراب چشاتو رو مَشک کشیدی جیگر حسین شد آب تو افتادی زمین، من از غمت خمیدم به فکر پاشدن از جا نباش عزیزم از خجالت پیش دستت بمیرم جا داره جای دندون تو مونده روی مَشک پاره هلهله شده کنارت، دور پیکر تو غوغاست احتیاج به شمر ندارم، قتلگاه من همینجاست رفتنت گرون تموم شد واسه دخترای من کشیده میشه به صحرا پای خواهرای من تو بازار، سر نیزه سرتو میبندن خواهرت آه میکشه، حرملهها میخندن شامیا رو پشتبومان، سنگ برات کنار میذارن نیزه سر تو رو تا مجلس شراب میارن *** از ما که گذشت، آبروداری کن از ما که گذشت، سقا رو یاری کن از ما که گذشت، ای ابر تو کاری کن تَرکتَرک شده لب اصغر، ببار بارون خمیده شده حسینِ بیلشکر، ببار بارون *** دَمِ حرم نشستن تو حسرته لباشون غرور من که لِه شد، تو کاری کن براشون رشید بودی ولی حیف کوچیک شدی تو حالا تو رفتی زیر پا تا علَم بمونه بالا *** دامنکشان رفتی دلم زیرورو شد دلم زیرورو شد، دلم زیرورو شد چشم حرامی با حرم روبهرو شد بیا برگرد خیمه ای کسوکارم منو تنها نگذار ای علمدارم آب به خیمه نرسید *** تو را با نیزه برمیداشتن از رَمل این صحرا همین که دید این صحنه صدا زد شاه: یازهرا تن تو ریخت و پاشش زِ اکبر هم فزونتر شد عموی بچهها جسمش پُر از تیر و فراقر شد سرت از بس که مجروح است از پهلو به نِی رفتی سرت همراه با زنها و به دوتا بزم مِی رفتی