نمیدانم کجایی ای که از بیراهه میآیی
سید امیر حسینیپسندیدن24
بازدید10.8K
نمیدانم کجایی ای که از بیراهه میآیی همین اندازه میدانم که با ششماهه میآیی همین اندازه میدانم جدا از چارهات کردم چرا از خانهی زهرا چنین آوارهات کردم سرِ دارُالاماره جانِ تو جانی ندارم که تماشایی شدم حالا که دندانی ندارم که بگو تا کوفهی مولا کُشِ ناخوش نمیآیی به سوی مردمِ نامردِ مِهمانکُش نمیآیی اگرچه کوچه کوچه گریهها بر خواهرت کردم ولی امروز چندین بار یادِ مادرت کردم همینکه ریختند از در به راهِ شعلهور رفتم اگرچه طوعه بود اما خودم در پشتِ در رفتم نه شعله خاک هم بر چادرش دیگر نخورد آقا خدا را شُکر در کوفه به رویش در نخورد آقا خبر داری به سنگِ کوچههای تنگ میخوردم کشیده میشدم هربار و بر هر سنگ میخوردم کسی بر پهلوی من زد که خون کرده دهانم را نوازشهای یک چکمه شکسته استخوانم را من از بالای گودالی به شدت بر زمین خوردم توان از بازویم بُرد و به صورت بر زمین خوردم از آن گودالِ خون تا این بلندی راه بسیار است کشیدنهای زخمی روی صدها پله دشواراست نه فکرِ دختران خود که فکر دخترت بودم همین امروز چندیدن بار یادِ مادرت بودم