نمیدانم کجایی ای که از بیراهه میآیی
مهدی اکبریپسندیدن16
بازدید4.3K
نمیدانم کجایی ای که از بیراهه میآیی همین اندازه میدانم که با شش ماهه میآیی همین اندازه میدانم که من بیچارهات کردم چرا از خانهی زهرا چنین آوارهات کردم سر دارالاماره جان تو جانی ندارم که تماشایی شدم حالا که دندانی ندارم که بگو تا کوفهی مولاکُشِ ناخوش نمیآیی به سویِ مردم نامردِ مهمانکُش نمیآیی اگرچه کوچه کوچه گریهها بَر خواهرت کردم ولی امروز چندین بار یادِ مادرت کردم همین که ریختند از در به راهِ شعلهور رفتم اگرچه طوعه بود اما خودم در پشتِ در رفتم قنفذ از عمد روی در ایستاده بود با این که میدانست زیرش پیکری افتاده بود نه شعله خاک هم بر چادرش دیگر نخورد آقا خدا را شکر در کوفه به رویش در نخورد آقا خبر داری به سنگِ کوچههای تنگ میخوردم کشیده میشدم هر بار و بر هر سنگ میخوردم سرِ زنجیر در پایم طنابی هم به دستانم غلاف و تیغ و تیر و نیزه بود و سنگ و دندانم کسی بر پهلوی من زد که خون کرده دهانم را نوازشهای یک چکمه شکسته استخوانم را نه فکر دختران خود که فکر دخترت بودم همین امروز چندین بار یاد مادرت بودم