نمیدانم چه شد در بین صحرایی که میدانی
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن9
بازدید700+
نمیدانم چه شد در بین صحرایی که میدانی قیامت بود غوغا بود غوغایی که میدانی عزیز مصطفی میرفت تشنه غرق خون تنها به راهش افتاده یک به یک تن هایی که میدانی ستون عرش را محکم بغل میگیرد آن دختر که میگوید مرو با آن تمنایی که میدانی غریب و بی رمق آخر به خاک قتلگاه افتاد به سر افتاد با آن ضربهی پایی که میدانی روایت کردهاند آمد به استقبال او زهرا همان پهلو شکسته آه زهرایی که میدانی به چشمانی که چیزی غیر زیبایی نمیبیند تماشا می کند زینب تماشایی که میدانی فرق بالحجاره فرق البصیف واویلا تصور کن از این الفاظ معنایی که میدانی مرا دیگر توان روضه مکشوفه خواندن نیست سر او را بریدند از همان جایی که میدانی سری بر نیزهها پیدا تنی در نیزهها پنهان حرم هیران این پنهان و پیدایی که میدانی تمام عصر را زینب پی گم گشتهی خود بود میان دشت پیدا کرد دریایی که میدانی چه کردند ان همه سرباز من سربسته میگویم که سیلی میزدند اینها به آنهایی که میدانی نگاه ساربان را برق انگشتر گرفت آن شب به دست تیغ حل شد آن معمایی که میدانی میان جمع نامحرم برای فتح خواهد رفت به سوی شامم آن بانوی تنهایی که میدانی در این سفر یک اشتباه کردم تو چوب خوردی من نگاه کردم