نمی دانم چرا درد دلم درمان نمی گیرد
سیدرضا نریمانیپسندیدن9
بازدید600+
نمیدانم چرا دردِ دلم درمان نمیگیرد غم هجران جان فرسای تو پایان نمیگیرد من از سختی درد دوریات دق میکنم آخر فراغ تو به من یک لحظه هم آسان نمیگیرد برای خشکی چشمم علاجی نیست جز گریه کویر من بر هر در میزند باران نمیگیرد تورا دنیا گرفت از من عجب دنیای نامردی چرا مَردی از این بیمعرفت تاوان نمیگیرد اگر بودی اقلا این گدایت سرپناهی داشت دل سرگشتهام بی تو سر و سامان نمیگیرد هزاران بار عهدم را شکستم مایهی ننگم تمامِ شب از من حس اطمینان نمیگیرد گناه آمد تمام اعتبارم را گرفت و برد که حتی سایهی من از خودم فرمان نمیگیرد بیا از سر شیطانی به نام من رهایم کن تو که باشی کنارم اینقدر میدان نمیگیرد وَ قَد اَفنَیتُ عمری، عمر من در خواب غفلت رفت تو کاری کن، اجل بی اذن تو که جان نمیگیرد خلاصه با همین آلودگیها دوستت دارم برای هیچکس قلبم به این میزان نمیگیرد رگ خواب منه دلتنگ دست دختر شاه است براتِ کربلا را جز رقیه جان نمیگیرد جهان میسوخت وقتی دختر از بابا بغل میخواست که بی آغوش حس عاطفه جریان نمیگیرد خدارا شکر دیگر خیزرانی هم مزاحم نیست (لبش را لحظهای از آن لب و دندان نمیگیرد)۲