نفس زدن ز غمت
حسین محمدی فامپسندیدن9
بازدید2.2K
(نفس زدن زِ غمت اوج آبروی من است) 2 تمام ثروتم اشکی است که در سبوی من است یادِ روضه همین اشک مستجابم کرد دعا ترنم اشکی ز گفتگوی من است به سیلِ گریه بِشویم که روضه تطهیر است که آب دیدهام آن کوثر وضوی من است (دوباره عکس حرم میدهم سلام از دور) 2 فراقِ کرببلا بغضِ در گلوی من است رحمت به تربت پاکت که گرد راه تو تایید خلق و خوی من است (سرم فدای سری که ز نیزهها افتاد) 2 که سر به راه شما دادن آرزوی من است *** دو جرعه آب ندیدی، رباب را کشتی سه جرعه تیر مکیدی، رباب را کشتی برات رو زدمو روی من زمین افتاد تو خواهشم نشنیدی، رباب را کشتی (نشست ضربهی تیر و کمی تو را چرخاند) 2 ز خواب ناز پریدی، رباب را کشتی *** رو زدم آب بگیرم پسرم را کشتند ثمرم برگ و پرم را کشتند گرچه از دور، از آن فاصله ها زد، بد زد آتش انگار که بر کرببلا زد بد زد اصلا این بار کماندار چه با زور کشید به سه شعبه همهی حنجره را زد، بد زد دست و پا داشت که میزد پدر انداخت عبا اولین بار که چشمش به ربابش افتاد اندکی حرف نزد بعد صدا زد، بد زد *** چرا قهری مگر تقصیر دارم؟ به جایت بر کفن زنجیر دارم کف آبی فقط خوردم عزیزم بیا از نیزه پایین شیر دارم *** مرا آزار با زنجیر میداد به من نان خشک با تحقیر میداد زن شامی دلم سوزاند وقتی کنارم طفل خود را شیر میداد *** فقط لالا کنم لالا بخوابی ندارم غصه دیگر تا بخوابی از آغوشم جدا گشتی و رفتی که روی سینهی بابا بخوابی *** گل یاس مرا از ساقه بستند مرا با ریسمان بر ناقه بستند نمیماندی به نیزه چاره کردند سرت را با نخ قنداقه بستند *** مَچین سنگ لحد تا من بیایم تماشای رخ اصغر نمایم رباب است و خروش وخسته حالی به دامن اشک و جای طفل خالی اگر گهواره را پس داده باشند دلم خوش بود با طفل خیالی *** افتاده گرچه حرمله از تب خروش من یک نکته جای مانده به لعلِ خموش من راس سنان بزرگتر از صورت من است بیرون زده دو گوش سنان از دو گوش من