نزدیک تری از رگ گردن به گدایت
علی اکبر زادفرجپسندیدن11
بازدید600+
نزدیک تری از رگ گردن به گدایت ماییم و طواف حرم کربلایت هر جای جهان مینگرم نام تو آنجاست از هر نظر انگار شبیهی به خدایت گشتیم تمامی جهان و ندیدیم شیرینتر و دلچسبتر از شور عزایت در روز قیامت که جهان دور تو جمع است بگذار که ما نیز بیفتیم به پایت بگذار که من نیز گرفتار تو باشم یک جرعه بنوشان به من از جام بلایت *** ساقی هر آنچه جامِ بلا دادیاش به دست دست از برای ساغر دیگر دراز کرد *** پر سوخته چون فطرس و دلسوخته چون حر من آمدهام باز به امید عطایت ای آن که جهان تکیه به دستان تو دادهست حالا چه شده تکیه زدی خود به عصایت؟ با خود و سپر رفت به میدان علیاکبر از معرکه برگشت ولی بین عبایت دیدن ملائک همگی گوشهی گودال آغوش گشودهست خداوند برایت بر نیزه شدی قاری قرآن، چه شکوهی ای آ نکه دل از فاطمه میبرد صدایت *** چون جهاد روز عاشورا رسید فرصت یاران سرآمد تا رسید نوبت جانبازی اندر راه دین بر غلامِ تُرکِ زین العابدین جُون نام او که بر جانش سلام زشتروی و خوبرویانش غلام آن رَه اندر کوی دلبر یافته تربیتها از ابوذر یافته با علی عهد مودّت بسته بود سالها در خدمتش بنشسته بود آن چه از عشق و وفا تحصیل کرد در قیام کربلا تکمیل کرد قنبر درگاه مولانا حسین او بِلال امّا اذانش یا حسین از فضیلت اهلِ دل را قبلهگاه کعبهی عرفان و روپوشش سیاه معنی واللّیل و همگامِ سحر کعبه ی عشقِ حسینی را حَجَر گرچه شرم از رنگ و خون خويش داشت کربلایی در درون خویش داشت دیدهی مردان حق را، مردُمَک مانده از ایثار او حیران مَلَک تُرکِ عاشق تَرک دنیا رفته بود درگهِ مولا به مژگان گفته بود که ای امام عشقبازان یا حسین ای مرا آرامش جان یا حسین اذن مِیدانم بده، جانم ببخش فرصت دیدار یارانم ببخش گم شدم در خویش پیدا کن مرا قطرهام، واصل به دریا کن مرا گر نیام لایق که قربانت شوم یا بلاگردانِ یارانت شوم نِی همین من بر تو محرم نیستم خاکِ پایِ اکبرت هم نیستم گفت مولا: ای به ما خدمتگزار وِی تو را در وادیِ همّت، گذار من تو را بر خویش وا بُگْذاشتم بیعتم از گردنت برداشتم عافیت بُگْزین و زین جا درگذر سوی سامان شو زِ صحرا درگذر جُون گفت: ای برخیات جان و تنم منّت آقاییات بر گردنم این که فرمودی که آزادی برو دست و پا برچین از این وادی برو این سخن در کامِ جان، شیرین نبود مُزدِ عمری خدمت من، این نبود *** کُفر است اگر به غیر شما رو زند کسی عشق است اگر کنار تو زانو زند کسی ما سائلیم و جای دگر سر نمیزنیم جز خانهی شما درِ دیگر نمیزنیم ما آب و نان به دست شما صرف کردهایم شاهان شما، تمامی ما نیز بَردهایم امشب میان عشق شما سِیر میکنم از چشم پاکتان طلبِ خِیر میکنم امشب دلم شکسته و فریاد میزنم با محتشم نشسته و فریاد میزنم ای کشتهی فِتاده به هامون، حسین من وِی صید دست و پا زده در خون، حسین من *** جُون گفت: ای برخیات جان و تنم منّت آقاییات بر گردنم این که فرمودی که آزادی برو دست و پا برچین از این وادی برو این سخن در کامِ جان، شیرین نبود مُزدِ عمری خدمت من، این نبود سَر نَسایم بر سرای دیگری غیر اینجا نیست جای بهتری ای مرا عشقت به دار آویخته منّتی اینجا شود آمیخته خون بیقدرم، به خونهای شما اسم ناچیزم، به اَسمای شما بندهام من، بندهی این بارگاه نیستم هرگز رفیق نیمهراه چون حبیب و حُر، سعیدم کن،حسین روسیاهم، روسفیدم کن، حسین لابه کرد و فیض رحمانی گرفت در مِنایش، اذنِ قربانی گرفت آمد و جنگید و کشت و کشته شد پیکرش در خاک و خون، آغشته شد آسمان بر آن رشادت بوسه زد بندبندش را شهادت بوسه زد خواست تا خوانَد امامش را به بر کایَد و گیرد غلامش را به بر گفت: وای من، جسارت تا کجا؟ من کجا و زادهی زهرا کجا؟ در وداع آخرینش با حسین زیر لب آهسته گفتا: یا حسین ناگهان حس کرد، روی صورتش گرمیِ لبهای خشکِ حضرتش کاین دعا میخوانْد: ای حَیّ مجید بوی او نیکو کن و رویش سفید در جوار حضرتت جاییش دِه آشنایی با رسول الله دِه دلنوازی بین که ننْهاد آن امام امتیازی بین فرزند و غلام جُون را تودیع با لبخند کرد کرد کاری را که با فرزند کرد *** برخیز علی خیمه صفا میخواهد بابای تو پیر است، عصا میخواهد برداشتن تو از زمین ممکن نیست این پیکر پاشیده عبا میخواهد *** ریزریزی ولی عزیزی تو چه کنم از عبا نریزی تو؟! *** میوهی دلم، جوونم جون میدی مقابلم یه کاری کن که حل شه مشکلم وای وای وای این تنِ توئه که قتلِ صبرم، کشتنِ توئه علی خون من گردنِ توئه وای وای وای