نالهای بر لبم از فرط تقلا مانده
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن74
بازدید4.5K
نالهای بر لبم از فرط تقلا مانده سوختم از عطش و چشم به دریا مانده باز دلتنگ جوادم که در این شهر غریب به دلم حسرت یک گفتن بابا مانده دست و پا میزنم اما جگرم میسوزد به لب سوختهام روضه زهرا مانده جان به لب میشوم و کربوبلا میبینم که لب کودکی از فرط عطش وا مانده مادرش چشم به راه است که آبش بدهند وای از حرمله آنجا به تماشا مانده شعلهور میشوم از زهر و حرم میبینم که در آتش دو سه تا دختر نوپا مانده دختری میدود و دامن او میسوزد رد یک پنجه ولی بر رخ او جا مانده این طرف غارت و سیلی و نگاه بیشرم آن طرف بر نوک نیزه سر سقا مانده