میسوزم از داغ خشکی لبهات
حسن عطاییپسندیدن6
بازدید900+
میسوزم از داغ خشکی لبهات میسازم از خاکها گهواره برات بخواب گل رباب بخواب گل رباب شرمنده شد از لبهای تو فرات تا محشر میخونه لالایی برات بخواب گل رباب بخواب گل رباب بعد از تو قرارم از دستم رفت که میبینم کهوارت شبیه قبره از خون گلوت وضو میگیرم دلم گرفته وقتِ نماز صبره رفته از دست حالا صبر بابات وستعینوا بالصبر و الصلاة الله اکبر، دیگه ندارم یار و یاور پسرم رو لب تشنه کشتن بیقرارم از داغ اصغر... بارون نیست میباره، اشکهای منه لبخندن قلبم رو آتیش میزنه فدات بشه بابات فدات بشه بابات ای طفل معصومم، ای هستی من لب باز کن نالهای فریادی بزن فدات بشه بابات فدات بشه بابات من بودم تشنهی یاری اما تو اومدی که یاری کنی باباتو تو بودی تشنهی یک جرعه آب ولی نشد من کاری کنم برا تو آسمونها خون میبارن برات وستعینوا بالصبر و الصلاة الله اکبر، دیگه ندارم یار و یاور پسرم رو لب تشنه کشتن بیقرارم از داغ اصغر... راه چارهای نمونده واسه من روی دست من شد قنداقهات کفن چیکار کنه بابات؟ چیکار کنه بابات؟ تو خیمه منتظر مونده مادرت میمیره اما از داغ حنجرت چیکار کنه بابات؟ چیکار کنه بابات؟ من موندهام چطور برم تا خیمه که از غم و داغ تو کسی نمیره من موندهام کی آخه از دست من این یاس غرق خون رو باید بگیره مونده بیتاب مونده مضطر بابات واستعینوا بالصبر و الصلاة الله اکبر، دیگه ندارم یار و یاور پسرم رو لب تشنه کشتن بیقرارم از داغ اصغر...