میراب آب بود و لب تشنه جان سپرد
حنیف طاهریپسندیدن1
بازدید2.5K
عشاق چون به درگه معشوق رو کنند از آب دیدگان تنِ خود شستشو کنند اول قدم ز جان و سرِ خویش بگذرند در خون دل، تهیه ی غسل و وضو کنند از تیغ دوست بر تنشان زخمی ار رسد آن زخم را ز سوزن مژگان، رفو کنند هر تیر آب دار که آید زشَست دوست آن تیر را به سینه سوزان فرو کنند قربانِ عاشقی که شهیدان کوی عشق در روز حشر رتبه ی او آرزو کنند عباس نامدار که شاهان روزگار از خاک کوی او طلب آبرو کنند میر آب بود و لب تشنه جان سپرد می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند بی دست ماند و داد خدا دست خود به او آنان که منکرند بگو رو به رو کنند گر دست او، نه دست خدایی است، پس چرا از شاه تا گدا، همه روسوی او کنند درگاه او چون قبله ی ارباب حاجت است باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند "ذاکر" برای آن که مسمّی به اسم اوست امید آن که عاقبتش را نکو کنند *** چشمم از اشك پر و مشك من از آب تهي است جگرم غرق به خون و تنم از تاب تهي است گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش پر زخوناب بود چشم من از آب تهي است به روي اسب قيامم بروي خاك سجود اين نماز ره عشق است از آداب تهي است جان من مي برد آن آب كزين مشك چكد كشتيام غرق در آبي كه زگرداب تهي است هر چه بخت من سرگشته به خواب است حسين ديده اصغر لب تشنهات از خواب تهي است دست و مشك و علمي لازمه هر سقا است دست عباس تو از اين همه اسباب تهي است مشك هم اشك به بيدستي من ميريزد بي سبب نيست اگر مشك من از آب تهي است شعر آن است شها با كه زدل برخيزد گيرم از قافيه و صنعت و القاب تهي است ***