میوزد باد گرم در صحرا
علی نجفیپسندیدن2
بازدید800+
میوزد باد گرم در صحرا همهی دشت گرم و سوزان است یک پسر بچه از تبار حسن چشم بر راه اِذن میدان است مثل باباش غیرت الله است در رگش خون مجتبی دارد دید، ارباب با لب تشنه هِی به میدان برو بیا دارد رفت اکبر صنوبرانه ولی نیست غیر از خیالِ تصویرش آه، ارباب ما چه حالی داشت پیر شد پای نعش آن شیرش یک به یک دید از دَمِ خیمه صحنهها را و بیشتر میسوخت کودکانه خدا خدا میکرد لب و دندان خود به هم میدوخت بعد از آن نوبت برادر بود برود تا که پَر بگیرد او نامه آورده خدمت ارباب برود جان کند فدای عمو مشت خود را به دست خود میزد دلخور از بخت و اقبالش در حَرم مانده بود عبدالله خیمهها گشته بود گودالش گفت با خود که میروم پیشِ عمه زینب ضمانتم بکند قسمش میدهم به جان عمو تا که شاید شفاعتم بکند عمه زینب اگر نشد راضی عمو عباس دستگیر من است قسمش میدهم به خاک پدر بس که او عاشق امام حسن است ناگهان دید از دل میدان که عمو دست بر کمر دارد وای ساقی زِ صدر زین افتاد از لب آب این خبر آمد همهی دلخوشیش شد بر باد دیگر اصلاً نبود او را تاب بعد ساقی حرم ز هم پاشید چه خبر بود خیمهگاه رباب همه رفتند و او فقط مانده طفل شش ماهه رفت و جا مانده گفت با خود مگر نمیبینی که عمو بیپناه و تنها مانده آمد از خیمهاش برون شاید عمهاش را کند دگر راضی متوسل به حضرت زهرا شده با گریه بهر اعجازی گفت عمه به خاطر مادر به خدا طاقت نشستن نیست لشکر کفر آمده دورهاش کردند چشم من را قرار دیدن نیست **** نیزهها درگیر این پهلو و آن پهلو شده مرکبش بنگر که زینش واژگون شده **** بلند مرتبه شاهی زِ صدر زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد