میسوخت سیمرغی در آتشی از هیزم غیرت
حاج محمود کریمیپسندیدن9
بازدید900+
میسوخت سیمرغی در آتشی از هیزم غیرت وقتی ترَکهای لبِ ارباب خود میدید میسوخت از حسرت میسوخت از این که اگر میخواست با یک اشاره ابرها را تا آسمان خیمه میآورد اما تمام پلکهایش تحت فرمان امیرش بود تا آنکه یک دختر، مَشکی که خالی بود با خواهش به دستش داد آنجا همه دیدند از خیمه بیرون آمده سروِ بلند و کوهی از پولاد وقتی که مثل باد بر نخلها پیچید هر کس که در راهش عیان میشد تن او را بر نخلها میدوخت در اوج پیروزی پُر کرد از امید مَشکی را در بین آب و آبرویش باز میشد گاهی سوی خیمه