میریزه اشکای آسمونیا
حنیف طاهریپسندیدن15
بازدید4.5K
میریزه اشکای آسمونیا چی شدن اون همه هم زبونیا فاطمه جان میتونی یه شب دیگه، پیش من بمونیا پا شدی خونه رو جارو میزنی هنوزم یه دست به پهلو میزنی نفست بند میاد اون لحظهای که، دست به بازو میزنی دیگه رنگ سرخیه غروب شدی پا شدی مشغول رفت و روب شدی پا شدی و بچّهها فکر میکنن، یعنی دیگه خوب شدی نمیشه هوای رفتن نگیری از علی فرصت دیدن نگیری نمیشه این شب آخری دیگه، رو تو از من نگیری توی کوچهها چه مقتلی نشد خواستم برگردونمت ولی نشد علی تو بعد قصّهی غلاف، دیگه اون علی نشد این شبا حال علی دیدنیه حرفایی دارم که ناگفتنیه هرکی میبینه منو بهم میگه، فاطمه رفتنیه دل از زمین و از زمان پره از همون خاکی که روی چادره میخی که به تابوت تو میزنم، توی قلبم میخوره