می رفت قافله دورش پر از حرامیِ
حاج محمود کریمیپسندیدن4
بازدید1.2K
می رفت قافله دورش پر از حرامیِ سرمست هلهله یك مرتبه بخند من قول می دهم نكنم از كسی گله این چشم های تار امشب برای دیدن تو گشته مسئله باید چكار كرد با این همه كبودی و این قدر آبله باید از این به بعد با عمه ام نشسته بخوانیم نافله سیلی كه جای خود مانده به گردنم رد انگشت سلسله خوردم زمین شبی بین منو نگاه تو افتاد فاصله من فكر میكنم ظلمی كه ضجر كرده نكرده است حرمله قصه به سر رسید، جانم به لب رسید، كه از تو خبر رسید طاقت ندارم و جز بوسه بر گلوی تو حاجت ندارم و می بوسمت ولی هدیه بغیر گریه برایت ندارم و من دختر توام اما به دختر شباهت ندارم تو رفتی از برم از آن به بعد یك شب راحت ندارم و از شمرو حرمله اززجر انتظار محبت ندارم و اذیت شدم ولی من نیتی به غیر شفاعت ندارم و دشنام میدهند با دختران شام رفاقت ندارم و هی میخورم زمین مثل گذشته قدرت ندارم و چون مثل فاطمه است از این قد خمیده شكایت ندارم و دیگر نشانه ای جز پنج خط سرخ بصورت ندارم و بابا از معجرم مپرس رغبت به صحبتش شب غارت ندارم و لطفی كن ای پدر امشب به جان عمه مرا با خودت ببر پهلو گرفته است از اشك چشم سوخته دارو گرفته است سربا سر آمده او پیش پاش از مژه جارو گرفته است از نور از طبق انگار چشم بی رمقش سو گرفته است وقت قدم زدن قامت خمیده دست به زانو گرفته است مثل گُل سری است این لخته های خون كه به گیسو گرفته است تقصیر زجر بود از چشم های عمه اگر رو گرفته است خورشید صورتش از زیر گونه تا سر ابرو گرفته است رد غلاف نیست انگار تازیانه به بازو گرفته است لب باز می كند كنج خرابه با پدرش خو گرفته است