میآیم بهسوی تو قدم قدم
محمدحسین پویانفرپسندیدن15
بازدید3.3K
میآیم به سوی تو قدم قدم میبارم در آسمانی حرم دلتنگم به اسم تو قسم این شبها رها شدم من از قفس برگشتم، به سوی تو نفس نفس میخواهم تو را همین و بس میگریم، به سال و ماه و هفته ام دلتنگم، برای عمر رفتهام میسوزد دل گرفتهام نگاهی، الهی، الهی... میدانی، گدای این حوالیام رحمی کن، به این شکسته بالیام رحمی کن، به دست خالیام نجوایم میان هر سحر حسین میآیم به شوق گریه بر حسین ارباب بدون سر حسین نگاهی، الهی الهی... تسکینی، به هر دل شکستهای دریایی، ولی به خون نشستهای آن جسم ز هم گسستهای لبهایت، چرا شد از عطش کبود چشمانت، به سوی خیمه مانده بود تو بر خاک حرم میان دود از آتش، رسیده زینب از حرم میگوید، شود چگونه باورم ای بی سر، تویی برادرم؟ یکی گفت با گریه، این جسم کیست به هم خورده با رمل صحرا یکیست یکی گفت از بس به هم ریخته تکانش نده قابل دفن نیست یکی گفت، سر نه لباسشکجاست؟ چرا بند بند تن از هم جداست؟ یکی گفت این زخوهای هلال گمانم که جای صم اسبهاست بزرگ قبیله گلو را که دید، عبای خودش روی حنجر کشید صدازد به ولله بد کشتنش، گلو را نباید به ضربه برید چرا ریش ریش است رگهای او مگر زیر پا مانده است این گلو یکی گفت انگار با چکمه شده زیر و رو از روی دلسوزی، دهاتیهای اطراف تا صبح دور پیکر تو، گریه کردند همراه حیوانت صحرا دور گودال با گریههای مادر تو گریه کردند از تکههای چادری بر خاک پیداست با زور خواهر را جدا کردند از تو حسین آه آه آه...