مژده بده از زندگانی سیرها را
حسین طاهریپسندیدن26
بازدید2.6K
مژده بده از زندگانی سیرها را آمد به سر عشق جوانی پیرها را امشب شب مخصوصِ ما دیوانگان است آماده سازید عاقلان زنجیرها را در فطرس دل شد قیامت آمد آنکه این رو به آن رو میکند تقدیرها را قربان نقاشی که این گونه کشیده از عشق در یک رخ همه تصویرها را شیرِ علی ابن ابیطالب رسید و لرزاند دلهای تمام شیرها را (روح الامین گوید بزن فریاد با من یا عشق یا نعمالامیر اهلا و سهلا)۲ **** ای عشق شد تشریف فرما سفره دارت ای کربلا دیده گشوده شهریارت یا مرتضی دوم عصای دستت آمد آسوده شد زین پس خیال ذوالفقارت یا فاطمه دل بردهاست از باغ رضوان این عطر سیبی که وزیده در بهارت کوری چشم هر چه بدخواه حسود است یا مجتبی آمد قرارت بی قرارت مولای مظلومان این عالم رسیده ای ظلم از این پس سیه شد روزگارت ای شمر از حالاست او دل ناگرانت ای حر از امروز است او چشم انتظارت مستانه میآید ندایی، ای منابر آمد حبیبت ای حبیب ابن مظاهر **** تو زندهی دیروز و امروزی و فردا تو بودهای از قبل خلقت مثل مولا السابقون السابقونِ عاشقانت نوح و خلیل و آدم و عیسی و موسی ای عرش تا فرش خدا در اختیارت ای آبرودار زمین و آسمانها نام من از قبل ولادت هست نوکر نام تو از قبل ولادت هست آقا وقتی تو کشتیِ نجاتی در موج طوفان میزنم دل را به دریا راه نجاتی نیست جز راه نجاتت تنها صراط المستقیم ما صراطت **** ما در غلامی تو دیدیم آبرو را نامت دوا کردهاست هر درد مگو را نا اهلها را هم محل دادی همیشه بنده نوازا، سرورا، سنگ صبورا ای مهربان تر از پدر ها مهربانیت نگذاشت بر در حسرت یک آرزو را نا کام یعنی آن کسی که وا نکردند با تربت کرببلایت کام او را دم چایی موکبهای تو گرم حتی خیالش میکند کار سبو را هر چیز که خرج تو شد بالا نشین شد بد در بهشت روضه آمد بهترین شد **** (ای سایهی خورشیدِ چشمت سر پناهم)۲ من رو به تمثال تو تنها رو به راهم جان همین پیراهن مشکیِ کعبه تنهاست بابالقبلهی تو قبلهگاهم من هرچه باشم بد تو خوبِ خوبِ خوبی من هرچه باشم بد تو هستی قرص ماهم جان ابوفاضل صدایم کن صدایم جان زهیر آقا نگاهم کن نگاهم (هرگز سوا کردن نباشد در مرامت لطفت خریدار بد و خوب است باهم پایین نیاید پرچم آوازهی تو عاشق ندارد هیچکس اندازهی تو)۲ **** ای فوق ادراک، ای قیامت در قیامت ای آبروی عشق ای فخرِ شهادت عیسای آنها حرف زد در گاهواره عیسای ما وا کرده لب قبل از ولادت شش ماه زهرا بود و اشک و بی قراری شش ماه میخواندی برای او مصیبت شش ماه مادر گریه کرده گریه کرده قربان این سوز انا المظلومهایت شش ماه تنها بود کار مادر و تو گریه برای زینب و داغ اسارت یک مقتل و یک پیکر و یک کربلا درد شش ماه گفتی ماجراها از سه ساعت مادر بهارش از غمت رنگ خزان شد دیگر انا العطشان نگو او نصف جان شد