شد برقرار، نالهی ما بیقرارها
حاج محمدرضا بذریپسندیدن8
بازدید100+
شد برقرار، نالهی ما بیقرارها افتاده بارمان به دیار تو بارها از یک خروش یا رب شب زندهدارها حاجت روا شدند هزاران هزارها کو عاشقی که ناله ز خون جگر زند هجران کشیده باشد و دائم به سر زند یک آه سرد سوخته جانی سحر زند بر خرمن وجود جهانی شرارها ما دل نبستهایم به خویشان و بستگان حاجات ما روا شده با آه خستگان آری دعای نیمه شب دلشکستگان باشد کلید قفل مهمات کارها سفره ز آب و مائده هرگز تهی مباد مسجد ز مست شبزده هرگز تهی مباد طاق و رواق میکده هرگز تهی مباد از های و هوی عربدهی باده خوارها دلبستهایم ما به همین ماجرای خود هرکس که بی کس است، کسی شد برای خود نازد گدا به صاحب دولتسرای خود نازد خدا به شرمِ روی شرمسارها زهراست عزت و شرف مرتضی علی ما را خریده از طرف مرتضی علی سائل شدیم در نجفِ مرتضی علی نادعلیست زمزمهی شهریارها مُحرم شدیم در حرم کربلا حسین پرده بکش به روی گناهان ما حسین مستیم، مست عطر ضریح تو یا حسین ای سوز و آه گریهی بی اختیارها ای ذبحِ بی رمق شدهی تشنه پای آب! شد گریههای مادر تو همصدای آب عطشان شدی، لب تو ترک خورد پای آب خوردی سنان و سنگ ز گوشه کنارها خواهر که داشتی، همه کس داشتی هنوز فریادرس میان قفس داشتی هنوز غارت شدی اگرچه نفس داشتی هنوز پیراهن شریف تنت شد غبارها ****** سیبها را قدم قدم خورده باده از دست ذوالکرم خورده نوجوانی که در کنار عمو پهلوانزادهای رقم خورده دستهای علم به دستش هم مهر تأیید از علم خورده سیزده بار در بهار خودش از نفسهای عشق دم خورده از دم دست شوم این عالم جامهای بلای غم خورده آنقدر مانده زیر سمها که استخوان بندیاش بههم خورده داشت از پیکرش غزل میریخت از کنار لبش عسل میریخت رمق از جسم ناتوانش رفت نیزه تا مغز استخوانش رفت بر سر تیغ خوردهاش حالا حالت ابروی کمانش رفت سم مرکب دگر زبانم لال نکند تا ته دهانش رفت خون حلقومش از دهانش ریخت لکنت از گوشهی زبانش ریخت اینقدر زیر و رو نکن او را نشکن گوشههای ابرو را گیسویش را نپیچ بر دستت خنجرش را نگیر در دستت دارد از دست میرود انگار لااقل دست از سرش بردار کنج پهلوی او ترک دارد نکند نامه از فدک دارد بر روی خاک دست و پا میزد مادرش را فقط صدا میزد