گفتم ز درس بندگی حرفی به من تعلیم کن
سید محمد نبویپسندیدن3
بازدید88
گفتم ز درس بندگی حرفی به من تعلیم کن گفتا ز عالم بگذر و خود را به ما تسلیم کن گفتم که تن گفتا بنه، گفتم که جان گفتا بده گفتم که با دل چون کنم گفتا به ما تقدیم کن گفتم به سر دارم هوا تا در هوایت پر زنم گفتا هوای نفس را بر خویشتن تحریم کن گفتم ز چنگ نفس دون دل را کنم آزاد چون گفتا نفس هم میکشی با ذکر ما تنظیم کن گفتم غمی ده تا از آن بخشی سروری بر دلم گفتا سرور خویش را با اهل غم تقسیم کن گفتم بترسم از چه کس از پادشه یا از ... گفتا از آن کو جز خدا یاری ندارد بیم کن گفتم به شکر دانشم باشد چه ذکری خوبتر گفت آنچه را فهمیدهای بر دیگران تفهیم کن گفتم همه اخلاق را با من به یک مصرع بگو گفتا که درس خویش را اول به خود تعلیم کن ****** فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم عاشق نیمهشب مسجد گوهرشادم هرکجا گیر کنم ذکر رضا میگیرم چه کنم ذکر دگر یاد نداد استادم یا غریب الغربا بده در راه خدا یا معین الضعفا بده در راه خدا ***** تو به یاد همهای پسر فاطمهای نظری کن به گدا من اگر رو سیهم غرق بحر گنهم تو زدی صدا مرا بده در راه خدا نگشایی در اگر نروم جای دگر به جوادت ابدا بده در راه خدا ****** یابن الشبیب جد مرا سر بریدهاند پیش نگاه عمهی ما سر بریدهاند یابن الشبیب زخم دلم را نمک زدند یابن الشبیب عمهی ما را کتک زدند یابن الشبیب جد مرا بی هوا زدند یابن الشبیب جد مرا با عصا زدند یابن الشبیب جد غریبم کفن نداشت یوسف به قعر چاه ولی پیرهن نداشت یابن الشبیب لالهی پژمرده دیدهای یابن الشبیب طفل لگد خورده دیدهای یابن الشبیب یاس خوش آوازه دیدهای رأس بریده بر سر دروازه دیدهای