بی قدر و بها هستم
حاج مهدی سماواتیپسندیدن2
بازدید200+
بی قدر و بها هستم درمانده ام و پَستم کوتاه مکن دستم آخر به تو دلبستم یابن الحسن با زشتی بسیارم در باغ گلت خارم از فیض تو سرشارم در پیش تو بنشستم مولای من، نیش تو به از نوشم آوای تو در گوشم در بزم تو مدهوشم از جام تو سر مستم یابن الحسن از غیر خدا آزادم زیرا به تو دلدادم در بند تو افتادم کز دام جهان رستم از حُسن تو گل چیدم بر روی تو خندیدم پابند تو گردیدم دست از همگان شستم یابن الحسن گردد دل دیوانه صد پارهتر از شانه بر زلف تو جانانه گر شانه شود دستم یابن الحسن در فکر تو آسودم با ذکر تو خشنودم تا بودی و تا بودم تا هستی و تا هستم یابن الحسن یک بار صدایم کن صد بار فدایم کن از خویش جدایم کن آخر به تو پیوستم یابن الحسن