بر زخم های سینه عاشق دوا بس است
سید محمد نبویپسندیدن4
بازدید100+
بر زخم های سینه عاشق دوا بس است داغ ندیدنت به جگرهای ما بس است بی تو شبیه کوچهی تنگ است شهر ما ای زائر شهید مدینه بیا بس است پر کن دوباره کیل مرا ایهاالعزیز هرگز نگو تصدق این بینوا بس است بر خشکی لبان من افطار چاره نیست قدری غبار از کف پای شما بس است غفلت مرا به مجلس عیش و گناه برد رفتم خلاف میل شما هرکجا بس است من دوست دارمت که نشستم ببینمت بیرون نکن مگو که برو بی حیا بس است ای صاحب اختیار من و قدرهای من دست مرا خودت بدهی بر خدا بس است این بالحسینهای تو دست مرا گرفت حتماً برای توبهی من کربلا بس است آقا قسم به گریهی صبح و مصاعتان آقا قسم به گریهی زینب بکاء قسم ******* تو را آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی این شبهای ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پاره گریبان خودم باشی اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضیست که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت من شد یک امشب را نمیخواهی پدر جان خودم باشی؟ سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی