من که باشد بر جگر دائم شرار آتشینم
حنیف طاهریپسندیدن2
بازدید1.4K
من که باشد بر جگر دائم شرار آتشینم گل به باغ جان دمد از نغمههای دلنشینم گاه چون خورشید خیزد خندۀ نور از لبانم گه زسیل اشگ خونین سرخ گردد آستینم گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم گاه در بحر معانی، گاه در اوج یقینم مرغ روحم زآشیان جسم در پرواز آمد یافتم بینای خلق اوّلین و آخرینم جمله موجودات را دیدم که در فخرند بر هم هر یکی میگفت من برتر از آن بهتر از اینم خاک گفتا من حسین ابن علی را گرد راهم آب گفتا مِهر زهرا امام آن سلطان دینم باد گفتا من مطیع خادمان کوی اویم نار گفتا دشمنش سوزد ز برق آتشینم ماه گفتا خاک راه مرکبش را چهره سایم مهر گفتا توسنش را بوسه زن برصدر زینم گفت جبرائیل هستم بندۀ دربار آن شه خواند میکائیل مدحش گفت عبدش را معینم بعد از آن گفتند ای انسان تو در عشقش چه کردی گفت من صاحب وصال عشق آن عشق آفرینم روز عاشورا به موجودات بانک اُخِرجُوا زد جز مرا، کز مرتبت در کاخ اجلالش مکینیم دست دادم فرق دادم چشم دادم جسم دادم تا فدا گردید جان در راه آن نور مبینم آن یکی شد دست بوسش و آن دگر پای بوسش و آن دگر گفتا که هستی ای نگار نازنینم گفت من ماه بنی هاشم، سرور قلب زهرا شبل حیدر زادۀ آزادۀ ام البنینم معنی درس وفایم، فانی راه خدایم جرعه نوش چشمۀ علم امیرالمؤمنینم شهسوار با وقار عرصۀ میدان عشقم جان نثار سیّد العشّاق فخر راستینم خوانده یزدانم ز لطف و مرحمت باب الحوائج یاور هر دردمند و بینوا و دل غمینم گر بیارم روز مردی خم به ابروی کمانم آیه نصرٌ مِنَ الله نقش بندد بر جبینم روز محشر هر شهیدی میبرد حسرت به جاهم زان که پرچمدار نور چشم ختم المرسلینم دست دادم در ره حق تا که یزدان داد دستم با همه قدوسّیان طیّار در خُلد برینم ای گنه کاران بشارت باد زهرا روز محشر آورد بهر شفاعت دستهای نازنینم تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم مشک را پُر کردم از آب و به خود گفتم که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست عّلم گیر از یسار و از یمینم فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم سرفرازم ساقی عطشان آل یاو سینم ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت فلبم تیر زد بر مشک، آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار آن لب تشنگان شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم وی به یادت جاری از چشمان تر، دُر ثمینم نیست امّیدی به جز مهر تو، روز واپسینم شاعر: استاد غلامرضا سازگار ***