من پدر بودم قدم خم شد
امین قدیمپسندیدن12
بازدید6.6K
من پدر بودم و قدم خم شد ... تا یکم خوش قد و بالات کنم ... از رو اسب با سر زانو افتادم ... دست کشیدم تا که پیدات کنم ... پسرم اشک امونم نمیده ... تا نگاه به جسم پرپرت کنم ... اعضاتو کنار هم می چینم ... تا بتونم علی اکبرت کنم ... کار دیگه ای ازم برنیومد ... روی دامنم گذاشتم سرتو ... من با انگشت خودم درمیارم ... لخته خون های توی حنجرتو ... این که داغ تو رو قلبم بذارن ... کافی بود ، این جوری کشتنت چی بود ؟ بدنی نمونده که کفن کنم ... آخه قیچی قیچی کردنت چی بود ؟ من دارم بالا سرت داد می زنم ... کوفی ها نشستن و می خندن ... کمرمو شکسته داغ جوون ... عصامو شکستن و می خندن ... این خانه لو رفته است در جمع گدایان ... این جا کسی که دست خالی می رود نیست ...