من زینبم همان فاتحی
وحید شکریپسندیدن31
بازدید3.1K
من زینبم همان فاتحی در کوفه برسر اشقیا وقتی تشر زد و اسکوتوا شد زنگ ناقه ها بی صدا منم زینب اخت القمرم رسالت دارم از پدرم بترس از آن روزی که یزید ببندم چادر بر کمرم با یک یا علی، با صوت جلی آنچه شان تو باشد خطابت کردم اربات منم با اینکه زنم خطبه خواندم و خانه خرابت کردم من از طفولیت عالمی در بیت اعظم حیدرم ای از ضعیفه کمتر بدان من دخت بهترین مادرم منم زینب فخر عربم چه میدانی تو از نسبم چه بد میلرزی ابن لعین بترس از طوفان غضبم در کرببلا ای خصم خدا من زیبایی خون خدا را دیدم در این قافله، بین هلهله من در هیبت خود مرتضی را دیدم